گنج

شمارهٔ ۱۵۴

۸ بیت
برق عشقت را، چنان در استخوان آورده‌امکاستخوان را همچو نی، آتش به جان آورده‌ام
از دهانت خواستم سرّی بیارم در میانهیچ را، تعبیر از آن سرّ دهان آورده‌ام
بس که در موی میانت برده‌ام فکرت به کارخویش را باریک چون موی میان آورده‌ام
داده‌ام دل در هوای کوه نور پیکرتتا نپنداری از این سودا، زیان آورده‌ام
بر نبرد خصم، برق جان‌گداز آه راتوأمان با تیرت ای ابرو کمان آورده‌ام
با حریفان، در قمار دلبری، غنج و دلالنسیه می‌آری و من نقد روان آورده‌ام
گفتم این بالا و چشم و زلف و مژگان چیست؟ گفت:فتنه‌ها باشد، که در آخر زمان آورده‌ام
همچو افسر، از غمت ای فتنه آخر زمانشکوه‌ها بر مردم دارالامان آورده‌ام