گنج

شمارهٔ ۱۵۲

۶ بیت
تذرو باغ توام، دل به شاخ سرو که بندمشکنج دام تو خوش تر، ز شاخسار بلندم
من آن تذرو خموشم، که در فضای گلستانز بهر قامت سروی، اسیر حلقه و بندم
چرا خمیده و افتاده چون کمند و کمانماگر نه ابرو و زلفت بود کمان و کمندم
تویی که خوشه سنبل نهی به خرمن آتشمنم در آتش حسرت، نشسته همچو سپندم
مرا چه باک که تلخ است زهر درد جداییچو یاد آن لب شیرین، کند مذاق چو قندم
شنیده ام که سمندت هلال نعل ندارداز آن گداخته پیکر، بسان نعل سمندم