گنج

شمارهٔ ۱۵۰

۸ بیت
تا به دامان تو من دست تولا زده‌امپای بر اطلس و نه جامه خضرا زده‌ام
تا دلم مطلع خورشید گریبان تو شدخنده بر روشنی صبح مصفّا زده‌ام
در تو گر من نظری بنگرم از چشم هوستیر بر مردمک دیده بینا زده‌ام
من که مستم ز لب لعل تو ناخورده شرابروشن است آن که می از ساغر بیضا زده‌ام
گرچه در اوج غم عشق، کم از عصفورمپر ز اقبال تو، بر عرصه عنقا زده‌ام
خون خورد قبطی از این غم، که من از سیل سرشکنیستم موسی عمران و به دریا زده‌ام
ای که از لعل تو شد، گوهر نظمم جان‌بخشدم روح‌القدس از نطق مسیحا زده‌ام
تا ز لعل لب تو، بر لب من رفت حدیثمی‌توان گفت که حرفی ز معما زده‌ام