شمارهٔ ۱۴۹
عاشق و رند و میخواره من از عهد قدیمدل و جان در خم زلف تو نمودم تسلیم
آفتابا، ندهم ذره ای از خاک درتگر دهندم به بها سلطنت هفت اقلیم
گردن از عشق رخت کج شده چون چنبر دالقامت از بار غمت خم شده چون حلقه میم
نوبهار آمد و حیف است به غفلت مردنکه مسیحای چمن زنده کند عظم رمیم
زانجمن هیچ در این فصل مرو سوی چمنترسم آشفته شود سنبل زلفت ز نسیم