گنج

شمارهٔ ۱۴۸

۸ بیت
وقت آن است که از خانه به میخانه روممست و مخمور و پراکنده و دیوانه روم
بر در بارگه پیر مغان مست و خرابنروم، ور بروم عاقل و فرزانه روم
در دلم هست که روزی به بر مفتی شهرخرقه انداخته، با ساغر و پیمانه روم
گو مکن شنعت ما، مغ بچه باده فروشمن نه آنم که ز میخانه به افسانه روم
نوبهار است و چمن غیرت گلزار بهشتساقیا دور تو یک جام که مستانه روم
بلبل زمزمه سنجم من و در محفل گل،شمع سان سوزم و با حالت پروانه روم
دیده ام حلقه زنجیر پری رویان راکه چو دیوانه سراسیمه به ویرانه روم
یارب این طرفه حدیثی است که بر درگه دوستآشنا آمده بودم من و بیگانه روم