گنج

شمارهٔ ۱۴۷

۹ بیت
چو یاد خوی تو آید در آتش سخنمگذارم آن که بسوزد ز شعله‌اش دهنم
هر آن که سوز درون مرا کند انکارعجب کند که ببیند به غیر پیرهنم
پس از وفات من از داغ عشق خواهی یافتکه رسته لاله خونین ز دامن کفنم
گهی شهاب و گهی از شهاب می سوزمفرشته باشم و در اوج دست اهرمنم
درآن بهار که هرگز خزان نیابد دستمنم که زمزمه آموز بلبل چمنم
بگیر دست من ای باغبان که در این باغ،ز پا فتاد سرو و شکسته سمنم
به پارس زادم و نشو و نما به چین دارمکه چین نافه زلف تو خوش تر از وطنم
تو آمدی و عدم شد وجود من یکسردر آن مکان که تو باشی گمان مبر که منم
بیاد شمع جمال تو هر سحر، افسرمیان جمع، فروزان چو شمع انجمنم