گنج

شمارهٔ ۱۴۶

۹ بیت
چو ماه روی تو را در خیال می نگرمدگر خیال بود هر چه هست در نظرم
اگر تو را لب لعل است لؤلؤ شهوارمن از خیال لبت چون عقیق خون جگرم
اگر تو سرو بنی، من تذرو نغمه ترازاگر تو شاخ گلی من چو بلبل سحرم
گرم تو اوج دهی بر سریر نه فلکمگرم تو پست کنی کم ز خاک رهگذرم
گر التفات توام پایمرد لطف شود،به ملک نظم یکی شهسوار تاجورم
اگرچه ملک خرابم ولی به همت دوست،در اوج شاعری آزرم ابر پرگهرم
همان درخت کهن عمر دیرسالم منکه سنگ جور تو ریزد شکوفه و ثمرم
نمک به منطق شیرین من شود شکرچو بر زبان گذرد نام شاهد شکرم
ز یمن دولت دلدار افسرا، هر شبدر آسمان همه شعرا چو شعر می شمرم