گنج

شمارهٔ ۱۵

۷ بیت
هر آن مرغی که می‌بندند در گلزار بالش راچه می‌دانند مرغانی که آزادند حالش را
من آن مرغم که صیاد جفاکیشم به صد حسرت،کشد در خاک و خونم زار و نندیشد مآلش را
به گلزاری مرا دادند رخصت در پرافشانیکه سوزد هر سحرگه، سوزش هجران نهالش را
به بیداری شود بی‌شبهه از صورتگری غافلاگر در خواب خوش بیند، شبی مانی خیالش را
بنازم عرصه گاه عشق، کانجا سالخوردانشنیازارند و ناز آرند، طفل خردسالش را
زلال زندگانی در لب ساقی بود، یا ربخوش آن خضر مبارک‌پی که می‌نوشد زلالش را
تو افسر، ذره ناچیز و خورشید است آن دلبرنخست از خویشتن بگذر، اگر جویی وصالش را