شمارهٔ ۱۴
به حریم کوی دلبر که برد پیام ما راکه به پادشه بگوید سخن من گدا را
بود آرزو همینم، که نهد قدم به چشممهمه زین غمم که مژگان خلد آن عزیز پا را
رخ و لعل و زلف او را گل و قند و مشک گفتمبه عتاب گفت: کم گو سخنان ناروا را
به دو زلف عنبرینش ختن و ختا چه گویم،که نبخشد آن گناه و نپذیرد این خطا را
به خدنگم ار بدوزی، نبرم علاقه دلکه به جان خریده ام من همه ناوک بلا را
چو صبا ز زلفت آرد سحر ار به من نسیمیهمه بنگری مشوش، سحر من و صبا را
ز تو از صبا حدیثی، دل من شنید و خون شدکه مباد از تغافل، که رها کنی جفا را
شده زآن مشوش افسر، سر زلف آن پری رو،که دهد مگر قراری، دل بی قرار ما را