شمارهٔ ۱۴۰
حالت چشم تو و قصه بیماری دلمی توان یافت طبیب از اثر زاری دل
بخت بیدارتو داند که من و مردم چشمچشم خوابی نکنیم از غم بیماری دل
من و چشم تو و دل هر سه علیل و بیمارهم مگر لعل تو آید به پرستاری دل
خون شد از بس که غم لعل تو را خورد دلمنکند لعل تو از بهر چه غمخواری دل
یک گرفتار در این شهر نباشد چه کنم؟با چنین بی خبران شرح گرفتاری دل
هیچ دانی که چرا از وطن آواره شدمجای ما نیست درآن زلف ز بسیاری دل
شب نبوده است در آن زلف سیاه پرخم،که مرا گم نشود جان به طلبکاری دل
هرچه از دوست جفا دید وفا کرد دلمافسر، آیین جفا بین و وفاداری دل