شمارهٔ ۱۳۸
تیری که زد به دشمن، ما را نشست بر دلدردا که صید ما را صیاد کشت غافل
افسوس، کان جفاجو، از ما نمی ستاندهرگز بهای بوسی جان و تن و سر و دل
ما را به خاک کویش جان دادن است آسانوز دست جور عشقش جان بردن است مشکل
گر استخوان شکافند بیرون نمی توان کردما را که آب مهرش بسرشته اند در گل
قندیل و شمع ما را پرتو فرو نشانددر بزم اگر درآید ماهی بدین شمایل
عمری بود که افسر، با درد عشق یار استکی می توان از این بحر کشتی برد به ساحل