گنج

شمارهٔ ۱۳۷

۵ بیت
ای که در فکر مهندس، دهنت سرّ محالکمرت نیز در اندیشه ما دیگر حال
تا تو با ماه رخ و زلف دراز آمده ایعاشقان راست شب و روز نظر بر مه و سال
شده از حسرت صهبای عقیق لب تو،ساغر دیده ام از خون جگر مالامال
گر پریشان نبود زلف تو چون خاطر مناز چه آشفته شود هر نفس از باد شمال
سوخت گر بال و پر مرغ دلم برق غمت،در گلستان تو پرواز کند بی پر و بال