گنج

شمارهٔ ۱۳۴

۸ بیت
ای که تو را ز شام مو، روی دمیده چون فلقاز فلق تو خون جگر، ساغر باده شفق
از می ساغر لبت، لعل بدخش غرق خون،وز تف حسرت رخت خرمن ماه محترق
ای گهر عقیق لب جیب و برم یمن کنی،خون دل از دو دیده ام ریز اگر بدین نسق
مردم چشم روشنم دید بیاض روی توشست سواد دیده‌ام ز اشک روان خود ورق
شادی وصل عاقبت شد به فراق منتهیوه که به رنج شد بدل، لذت عیش ماسبق
روی چو‌‌ آفتاب تو، تافته بر جهانیانبوالهوسان چو شب پره هیچ ندیده جز عشق
مفتی شهر را بگو، منکر عاشقان مشوورنه به شرع ما شوی، موجب ذم و طعن و دق
قاصد یار افسرا، مژده وصل می دهدلایق او چو نیست زر، سر بنهیم بر طبق