گنج

شمارهٔ ۱۳۳

۷ بیت
خوشا سودای عشق و روزگارشوز آن خوش تر به جان ما شرارش
دلم در زلف او عمری اسیر استمن آشفته سامان یادگارش
توانم برد چشم ناتوانشقرارم برد زلف بی قرارش
مسلمانان ز عشق روی خوباندلی دارم، ندارم اختیارش
بنام ایزد مرا باشد نگاری،که مانی شرمسار است از نگارش
نمی دانم چه باغست این محبتکه برق آرد به جان گل شرارش
در آن وادی که عشق آید به جولانجهان تسخیر یک چابک‌سوارش