گنج

شمارهٔ ۱۳۲

۸ بیت
دوش دیدم بر در میخانه پیر می‌فروشکرده یک یک می‌کشان آویزه حکمش به گوش
از می مینای او میخوارگان مست و خرابزآتش صهبای او دردی کشان اندر خروش
این به آن گوید هنیألک ز من بستان قدحآن به این گوید که در کش جام و نوشت باد نوش
گرچه ما بی خود جوانانیم لیک از لطف پیر،ساغر اندر دست داریم و سبوی می به دوش
ما همه درجستجوی نام و او ننگش ز ما،ما همه در گفتگوی راز و او یکسر خموش
تا چه گوید از کرامات و چه بنماید ز کشفما همه نسبت به او سر تا قدم چون چشم و گوش
خام را نبود خبر از پختگان درد عشقپخته داند تا چرا از شعله خام آید به جوش
ای که در عالم ندانی حالت درد فراقتا کیم بیهوده گویی در ره وصلش بکوش