گنج

شمارهٔ ۱۲۴

۷ بیت
آن که حیرانیم افزود ز پا تا به سرششد چو مو پیکرم از حسرت موی کمرش
عاشق از لعل لبش یک دو سه بوسی نگرفتتا نپرورد به لخت دل و خون جگرش
ترسم از رنج بمیرد دل و افسوس خوریدر غم عشق جدایی مپسند این قدرش
مرده دل هیچ نداند غم عشق گل و سروهم مگر زنده کند نغمه مرغ سحرش
تا گل گلشن ما، لاله دوری افروختسوخت پروانه صفت مرغ دلم بال و پرش
هر نهالی ثمری دارد و سرو قد دوستآن نهالی است که عاشق فکنی شد ثمرش
دلم اندر خم آن زلف نهان گشت و کنونهست عمری که نیامد نه اثر نه خبرش