شمارهٔ ۱۲۳
هرکه نبود گل نورسته به گلشن چو منشواله و مست کند نغمه مرغ چمنش
یار مانند بهار آمد و می باید دادباغبان را خبر از سنبل و سرو سمنش
چه توقع کند از بوسه لعلش گل سرخآن که اندر دو لب غنچه نگنجد دهنش
باغبان سرو قدش دید و نظر کرد و نبوددر چمن سرو و شکر خنده شیرین سخنش
سروش از خون دل و اشک چنان پروردم،که بود میوه انار لب و سیب ذقنش
دلم از بهر چه آشفته و بی سامان استگر نه باد سحر آشفته نماید وطنش؟
همچو حورا، ز پس حله و می از پس جام،می نماید ز پس برد یمانی بدنش