شمارهٔ ۱۲۲
روز هنگامه شه ما، صف مژگان سپهشوآن خم زلف پر از حلقه، کمند و زرهش
ترک آن چشم سیاه مژه اش حاجت نیستکار صد لشکر خونخوار کند یک نگهش
آن که از ناز نهد پای تکبر بر خاکغافل است آن که بوّد فرق سران خاک رهش
آن که از دیده او دیده ما گشت سفید،نور هر دیده بود مردم چشم سیهش
به قیامت نکند میل بهشت و رخ حورهر که آغوش نگاری بود آرامگهش
غیر ترسم بر افسر هنر خویش کندفرصت صحبت وی بار خدایا مدهش