گنج

شمارهٔ ۱۲۱

۷ بیت
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویشروشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش
گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمطگلشن کنم ز لاله کنار و میان خویش
گر لخت لخت شد جگر و پاره پاره دلبا مدعی نگویم راز نهان خویش
چون بحر در خروشیم و چون باده ام به جوشمهر خموشی ار زده ام بر دهان خویش
خاموشیم بود سبب کام مدعی،از کام بهتر آن که برآرم زبان خویش
بحریم و آتشیم، خروشان و سرکشیموز کف نمی دهیم در این ره توان خویش
تا آنکه یار جان و دل از ما کند قبولافسر، گرفته بر کف دست ارمغان خویش