گنج

شمارهٔ ۱۲۰

۹ بیت
آن که قرار ما بود قصه آشنائیشکی برسد به مهر و مه دعوی روشنائیش
این همه گفتگو عبث بر سر عمر و زید شدخوش بود آن که بشنوم صحبت آشنائیش
هیچ از او بجز وفا، سر نزند به عهد ماآن که به دهر قصه شد شهرت بی وفائیش
آن که جدا نمی شود نقش وی از خیال منچند به سینه پرورم درد غم جدائیش
هیچ به او نمی رسد فتنه روزگار از آنککامده روزگار خود، از دل و جان فدائیش
از رمد است ایمن و از سبل است در امانروشن اگر شود دمی دیده به روشنائیش
گو نبود میسرم شاهی هفت کشورمکز همه چیز بهترم مرتبت گدائیش
هر که ز دوست بگسلد بسته بند غم شودمحنت بستگی بود خوب تر از رهائیش
افسر اگر نه روز و شب مدحت یار می کندلعل ز لب چرا چکد گاهِ غزل سرائیش