شمارهٔ ۱۲۵
آن که در دیده بینای من آمد جایشهیچ از ریختن خون نبود پروایش
کرده منقار به خون جگر خویش خضابطوطی از حسرت لعل لب شکرخایش
زنده چون خضر از آن نیست سکندر که نداشتذوق بوسیدن لعل لب روح افزایش
گفته بودند به آواز دف و نغمه چنگ،دیده بودند به زیبایی اگر همتایش
ناز بر مشتری و فخر به ناهید کنمبر سرم باشد اگر سایه گردون سایش
آن که فرسود مرا در غم تنهایی و رفت،باد یارب همهجا شادی غمفرسایش