شمارهٔ ۱۱۷
کسی کز عشق خوبان هیچ نبود صبر و آرامشبباید ترک سر کردن که ناکامی بود کامش
اگر عاقل بود عاشق نخواهد شد در این وادی،ز خود بگذشتن و جان دادن است آغاز و انجامش
درآن وادی که عشق خوبرویان آتش افروزدبود با شعله یکسان جسم و جان پخته و خامش
نمی دانم چرا شد تیره چون شب روزگار منزخورشیدی که شمع ماه آمد مشعل بامش
شبی خورشید ما طالع شود، گر تیره بختی راپدید آید همان دم بامداد عید در شامش
خوش آن بی خانمان رندی که در کیش نکوناماننه جا در مجلس خاص و نه پا در شارع عامش
که می گویی که عاشق را نباشد کفر و اسلامی،همان زلف و رخ دلدار باشد کفر و اسلامش