شمارهٔ ۱۱۸
هر آن بلبل که آمد بوستان دیدار صیادشاز آن نالد که می ترسد کند صیاد آزادش
جفاهایی که بلبل می کشد در بوستان از گلهمان دست خزان از باغبان گیرد دگر دادش
ننالد در گلستان یک نفس بلبل به کام دل،نسازد گل اگر بی داستان باغبان شادش
ندارد پاس گلبن باغبان زآن رو که می ترسدبسوزد شعله آهم شبی از بیخ و بنیادش
بنام ایزد سهی قدی چمان اندر چمن آمدکه دست باغبان ننشانده سروی همچو شمشادش
در این بستان غزلخوان است هم بر سرو و هم بر گلتذرو ما که بلبل در ترنم خواند استادش
بهار آمد که گردد بوستان چون صفحه ار منبود گل، روی شیرین، بلبل شوریده فرهادش
بود مانند بلبل نکتهسنج و بذلهگو افسرمگر در باغ روزی بشنود آن شوخ فریادش