گنج

شمارهٔ ۱۱۶

۹ بیت
بود بیمار چشم یار و جان من پرستارشپرستاری که این باشد چه باشد حال بیمارش
نمی آرد کس این بیمار را تاب پرستاریکه با صد ناتوانی جان من آمد پرستارش
من آن مرغم که چشم باغبان از بهر پاس گل،شررها می زند در آشیان هر روز صد بارش
بسی حیرانم از این باغ و از این سرو و از این گلکه آمد در نوا یکسان تذرو و بلبل و سارش
از آن ترسم که سوزد در گلستان ریشه گلبناز این سان مرغ جانم گر شرر ریزد ز منقارش
دلم در گلشنت آن آتشین مرغ است خوش الحانکه چون پروانه سوزد بلبل از آزرم گفتارش
چنان پا می نهم از حسرت صیاد در صحراکه چون مژگان برون آید ز چشمم ناوک خارش
چنان مرغ دلم در دام غم مستانه می‌نالدکه هر کو بشنود دیگر نخواهی دید هشیارش
دلی کز نوک تیر عشق مجروح است چون افسرتوان دانست حال زخم دل از چشم خونبارش