شمارهٔ ۱۰۸
چشم بدبین فلک بادا هم از روی تو کوراز رخ پاک تو یا رب دیده ناپاک دور
خواستم در حلقه زلفت شبی منزل کنمبست بر من خط و خال عارضت راه عبور
غافلی از رمز عشق و سرّ درد عاشقیای که خواهی وصل جانان با زر و بازوی زور
با فراق دوست آمد شیشه عمرم به سنگعاشق آن نبود که باشد با غم جانان صبور
آن که اندر سینه ما تخم حرمان کشت و رفتباد یارب خاطرش را عیش و عمرش را سرور
آنکه زد در خرمن من آتش آز برق عتابهمچنان می سوزم و بر من نبخشد از غرور
ای که چون پروانه از شمع تو می سوزیم ماکاش می دیدی مرا در آتش از نزدیک و دور
شمع رویت گر شبی پرتو دهد در بزم ما،بزم ما روشن شود چون شعله های نخل طور
زاهدان را حور و غلمان بهشتی خوش بود،عاشقان را وصل جانان خوشتر از حور و قصور