گنج

شمارهٔ ۱۰۷

۷ بیت
ای پناه هر فقیر و هر اسیرمن ز پا افتاده‌ام دستم بگیر
نه همین زنجیر ما زلف تو شدهر خمش زندان جان صد اسیر
از دو زلفت روزگارم چون شب استوز دو لعلت ارغوانم چون زریر
چون رخت ماهی ندیده تاکنونچشم عالم بین مام چرخ پیر
جستجوی دل ز زلفت می کنممن نه تنها، بلکه هر برنا و پیر
بود در زلف تو و گم شد دلمبعد عمری جستمش از نوک تیر
گر به خاکم بگذری بعد از هلاکچون نیم در استخوان افتد نفیر