گنج

شمارهٔ ۸۷ - خزان عاشقان

۳۶ بیت
با آن بهار خوبی و گلزار دلبریرفتم به باغ تا شودم دل ز غم بری
دیدم فشانده باز ز اشجار برگ چندلرزان و زرد روی چو عاشق ز بی زری
سطح چمن که بود چو گردون پر از نجوماینک ز سنگ ریزه نماید مجدری
ز آشوب فوج شاه خزان دست باغبانبر بردن زمرّد و بیجاده شد جری
موسای نوبهار نهان شد ز چشم باغدی آمدش معاینه مانند سامری
از جوی دی ز شاخه دمد گل اگر کندگلزار خرّمی و صنوبر صنوبری
منسوخ گشت صفحه مانای باغ و کردز آیینه های آب گلستان سکندری
گفتم بدان بهشت شمایل که ای صنمگفتم بدان فرشته خصایل که ای پری
بنگر به زرد روئی بستان که عاقبتخار است بار گلبن گل های آذری
بر من نظاره کرد که دیدار زعفرانشادی به دل فزاید و از غم کند بری
گفت آن ریاض حسن بطور غرور و کبرگفت آن نهال ناز بطرز ستمگری
گر زرد شد ز جور خزان برگ هر درختور خشک شد ز صدمه دی سبزه طری
سوسن که گشت کنگ ز گفتار سوسنیعبهر که ماند زار ز اطوار عبهری
ای بی خبر ز قاعده صبر عاشقانوای بی اثر ز داغ اداهای دلبری
کرد است عزم دوری گلزار شاه ماکاین سان بنام پاک وی آمد مظفری
ای آن که کرده کشتی ایجاد راز جودعزم تو بادبانی و حزم تو لنگری
یک قطره شد ز قلزم جود تو موج زنبحر محیط کرده در آن قطره معبری
لرزد تنش همیشه ازیرا که از غرورکرد آسمان به برج تو دعوی اختری
خاک کف نعال تو کش آسمان بشرمبر فرق فرقدان کند از فخر افسری
روشن شد اینکه مهر خیال تو روشن استکاین گونه ماعدای خدا کرده کشوری
خواهد خرد ز جنس رخت مهر و عاجز استبیچاره کور رفته به بازار مشتری
مهر و مه و ثوابت و سیاره اش سپندتا کرده چرخ در حرمت شغل مجمری
عقل محیط و پایه وهمت کجا و کیخس را به ژرف یم چه، که غمس و شناوری
اصل قدم ستایمت ای فرع هر کرمبا عجز مرغ شب ز تماشای خاوری
رویت کجا حجاب پذیرد ز کفر غیرکی مشتبه به معجزه شد سحر سامری
درک من و سپاس تو بس آرزوی خاموهم من و ثنای تو بس قصد سرسری
گنجشک بسته آنگه و اطوار شاهبازروباه خسته آنگه و طرز غضنفری
از بحر ممکنات مبد نام جز سراباز قطره ای نکرد گر ابرت مقطرّی
از چرخ آید آنچ ز دست سریع توز آثار اگر بر آید، کار مؤثری
کلک تو خورده جادوی جادوگران قومآری کند عصای کلیم الله اژدری
گر شد سفال، خور ز تقاضای روزگارور شد پشیز، دُر به تمنای جوهری
اختر شود چو نقش نعالت منیر غیرگردون کند به خاک سرایت برابری
ز امر تو سر نتافته جز قوم دین پناهجز زرق نیست شیوه موسای اشعری
مدحت که برتر است ز افکار ماسواگو عنصری ستاید و سعدی و انوری
تا هست در زمان اثر از دُر نظم و نثرتا هست در جهان سخن از تازی و دری
یار تو و عدوی تو شیوا زبان و کنگدر شرق و غرب و فوق ثریا الی الثری