گنج

شمارهٔ ۸۶ - خسرو خوبان

۲۵ بیت
مرا کی صبح روشن زا یک امشب در کنار استیچه کارم ز این سپس با صبح و شام روزگار استی
چه طرف از بوستان و از بهارم هست از ایراکتو سیمین تن به از هر بوستان و هر بهار استی
بنازم چشم مستت را، که از مستی و مخموریبلای خاطر صاحبدلان هوشیار استی
مرا از آن خمارین چشم و میگون لعل و شیرین لبشراب و شربتی درجام و چشمی پرخمار استی
بگونه طره افکندی و کردی تیره گون روزمچگونه گونه نخراشم که اینم روزگار استی
تو را چشم و مرا دل، هر دو بیمارند و این طرفهدل بیمار من‌، چشم تو را بیماردار استی
صف آرایی ز مژگان کرد چشمت از پی قتلمبلی خود عادت ترکان همیشه کارزار استی
بود تا از گزند دیده نظارگان ایمنبه رویت خال مشکین چون سپند اندر شرار استی
عبور خسرو خط شد، مگر در کشور حسنتکه از گرد سپاه او به رخسارت غبار استی
از آن در زیر لب داری تو شیرین خنده ها هر دمکه ما را از غمت بس گریه های زار زار استی
شمیم مشک برخیزد ز زلفینت همی یا ربمگر همخوابه زلفینت به آهوی تتار استی
تو را گر شمع رخساری فروزان است ما را همدلی باشد که بر شمع رخت پروانه وار استی
اثر کی در تو خواهد کرد گر نالم هزار آساکه چون من بر گل رویت هزار آسا هزار استی
از آنم بسته ای زنجیر زلف حلقه دامتکه از دلبستگان مهر شاه کامکاراستی
مهین مهدی قائم،‌ سلیل عقل کل، آن کوخرد بر درگه جاهش ذلیل و خاکسار استی
ز گرد موکبش بر چهره انجم نقاب استیز نعل توسنش در گوش گردون گوشوار استی
به روز رزم کز خون یلان و پیکر گردانفضال دشت کین چون پشته از خون لاله زار استی
سواری هر طرف از نوک تیری بی ستور استیستوری هر کنف از خمّ خامی بی سوار استی
ز های و هوی و گیر و دار گردان پلنگ افکنپلنگان شکاری را مکان در زیر غار استی
یکی را سر به خاک از خنجر مغفر شکاف استییکی را تن به خون از بیلک جوشن گذار استی
ز هر سو در کف شیر اوژنان پهنه هیجادرخشان گر ز پولاد و درفش کاوه سار استی
یکی در پنجه خصمی غریب و بیکس و نالانیکی در زیر تیغ دشمنی زار و نزار استی
سمندی پیل پیکر در نشیبش، کز سهیل آنغریو تندر و غوغای ضیغم شرمسار استی
به هر جا رو کند او را قضا اندر یمین استیبه هر کس بگذرد او را قدر اندر یسار استی
چنان عدلش به ملک اندر لوای داد افرازدکه شیر چرخ با گاو زمین در یک قطار استی