گنج

شمارهٔ ۸۵ - بهار بی خزان

۱۹ بیت
مرا کاین صبح روشن زا یک امشب در کنار استیچه کارم ز این سپس با صبح و شام روزگار استی
به گونه طره افکندی و کردی تیره گون روزمچگونه گونه نخراشم که اینم شام تار استی
تو را چشم و مرا دل هر دو بیمارند و این طرفهدل بیمار من چشم تو را بیماردار استی
صف آرائی ز مژگان کرده چشمت از پی قتلمهمانا عادت ترکان همیشه کارزار استی
بود تا از گزند دیده نظارگان ایمنبه رویت خال مشکین چون سپند اندر شرار استی
عبور خسرو خط شد مگر در کشور حسنتکه از گرد سپاه وی به رخسارت غبار استی
چه ماه است این که تیغ ابروی او خون دل ریزدچه نخل است این که از تیر و کمانش برگ و بار استی
از آن در زیر لب داری تو شیرین خنده ها هر دمکه ما را در غمت بس گریه های زارزار استی
شمیم مشک برخیزد ز زلفینت، همی جانامگر همخوابه زلفینت به آهوی تتار استی
تو را گر شمع رخساری فروزان است، ما را همدلی باشد که بر شمع رخت پروانه وار استی
اثر کی در تو خواهد کرد نالم گر هزار آساکه چون من بر گل رویت هزار آسا هزار استی
قوام شرع پیغمبر مهیمن مظهر داورامیرالمؤمنین حیدر ولی کردگار استی
شهنشاهی که گر بینی به چشم غیب بر رویشمحمد، شاهد غیبش، شهود آئینه دار استی
شود چون ظاهر از دست تو افعال سرافیلیخداوندا، اگر دستت نه دست کردگار استی
چنان وارسته ای از خود، چنان پیوسته ای با حقکه خود رخساره یزدان ز رویت آشکار استی
تجلی کرد تا روی تو در آئینه امکاناز این رو دلربا رخسار هر زیبا نگار استی
گهی از چهر لیلی شاهدی مجنون فریب استیگهی از روی عذرا، آهوی وامق شکار استی
جنان از نفحه مهرت بهار بی خزان استیجحیم از شعله قهرت خزانی بی بهار استی
ز گرد موکبت بر چهره انجم نقاب استیز نعل توسنت بر گوش گردون گوشوار استی