شمارهٔ ۸۱ - با سالکان کوی دوست
مرا به خانه ی درون، دلی بود از آن توولی چه سود کان سرا نمی سزد مکان تو
چو بر لب آوری سخن شود فضای انجمنلبالب از دُر عدن ز لعل دُر فشان تو
تو راست جسم نازنین لطیف تر ز روح و جانعجب که آمده زمین، مکان جسم و جان تو
غبار راهت افسرم، نثار مقدمت سرمبهشت را نمی خرم به خاک آستان تو
ز جور سیم بربتی، که مهر گشتش آیتینهم رخ مذلتی، به پای سالکان تو
زهی منیر مهر و مه، تو آن رفیع بارگهکه سوده فرقدان کله به پای پاسبان تو
الا علی مرتضی، چو آینه است ماسواکه کرده است برملا، صفایشان نشان تو
چه موجدی تو بر جهان، چه علتی تو بر زماننه این جهان تو را جهان، نه این زمان، زمان تو
نه این زمین و آسمان، تو را مکان سزاست هاننه این مکان و لامکان، مکان و لامکان تو
چو برگزید ایزدت، ز قبل دهر و سرمدتبجز وجود واحدت کسی نه در جهان تو
جهان و هرچه اندر او، ز وصف و ذات و رنگ و بوبریده هاست جوی جو، ز بحر بیکران تو
به اوجه خلوت بشر، زدت عقاب جود پراگرچه زاین سراست بر، بلند آشیان تو
تو مقصد و همه دگر، سوی تواند رهسپرشد این خرابه دو در، سرای کاروان تو
نه آسمان حقیرتر ز بیضه ایش در نظرچو بنگرد به زیر پر حقیر ماکیان تو
کسی به غیر رازدان، ز انبیای انس و جانچه اهل سرّ، چه غیب دان نگشته رازدان تو
به محفل وجود جان، به عرش و لوح اخترانرسد جلای نورهان ز روی مهرسان تو
تو شاه لشکر قدم، تو ماه کشور کرمشهنشهان محترم، گدای بندگان تو
شد آشکار در زمن، هزار عیسوی سخنچو شد به خلق مقترن، روان فزا بیان تو
تو ای امیر ملک دین، چو جاکنی به پشت زینلوای چرخ هفتمین، به دوش چاکران تو
ز مرتع سپهر دون، حمل چو سر کند برونبه آه گوید از درون، من و غم شبان تو
در آرزو بود ملک، به حسرتند نه فلککه کاش می شدیم تک، بجای خاکیان تو
عطای توست بی مثل، سخای توست بی بدلکه شخص هستی از ازل، کمین گدای خوان تو
عدو بمیرد از حسد، که بوده ماسوا احدهم از ازل، هم از ابد، همیشه میهمان تو
به وهم و عقل کی سزد، کسی تو را ثنا کندکه فوق عقل کل پرد، عقاب سان کمان تو
همیشه تا بود فلک، پر از عبادت ملکمباد مقترن به شک دل ملازمان تو