گنج

شمارهٔ ۸۰ - دیدار آفتاب

۲۴ بیت
ای که اندر گلشن خوبی گلی نشکفته استخرّم و سیراب الحق چون گل رخسار تو
نونهالی چون قدت نارسته در بستان دلای دل و جانم فدای قامت و رفتار تو
بوستان دلبری را سر بسر دیدم نبودنرگسی در خواب همچون دیده خمّار تو
در گلستان جهان گشتم، بسی نایافتمسنبلی سیراب تر از جعد عنبر بار تو
جان و دل ایثارت آوردم ولی گشتم خجلکیستم من تا نمایم جان و دل ایثار تو
آفتاب آسا تجلی کرده ای در چشم خلقخلق را طاقت نباشد دیدن دیدار تو
شامگاهانم چه حاجت پرتو قندیل و شمعمن که هر شب محفلم روشن بود ز انوار تو
با دل از سرّ دهانت هیچ ناگویم سخنز آن که هرکس را ندانم قابل اسرار تو
من که دل هرگز نمی دادم به دست عمر وزیدبرد اینک دل ز دستم جادوی طرّار تو
فتنه دوران ضحاکم همی آمد به یادبر سر دوش تو دیدم تا دو مشکین مار تو
رشته های زلف پیرامون خالت بهر چیست؟حبل سحری چند دارد هندوی سحار تو
دیگران بر فرق من گلها بیفشانند و مندوست می دارم که بر چشمم نشیند خار تو
هرکسی از خوان احسان تو خورده است ای عجبچون منی یارب نباشم از چه برخوردار تو
هر زمان کاندر سخن آیی، همی بینم به چشمشکرین شهدی چکد از دلنشین گفتار تو
موسوی حسن تو بر الزام فرعونی خطتمعجز انگیزی کند از زلف ثعبان ثار تو
خود شنیداستم ز من رنجیده ای خاکم به سرمن که باشم تا نماید رنج من آزار تو
خصم اگر گفتا حدیثی در حق من غم مدارکشکشان آرم ورا یک روز بر دربار تو
صدق و کذبش بی کم و بی کاستی سازم عیانتا شود خرّم هم از من خاطر افکار تو
نیست قول خصم را درباره خصم اعتبارو این معانی، نیک داند خاطر هشیار تو
خود وظیفه خصم من اندر حق من چیست، آنکتهمتی گوید که آن باشد همی دشوار تو
من به رغم خصم، اگر نیکم اگر بد، لاجرمخار یا گل، هرچه خوانی هستم از گلزار تو
باری ار بر من به میل خصم می خواهی جفااین من و این تیغ و این میدان و این پیکار تو
قادری بر من، الا خود آنچه خواهی کن کنونگر کشی ور بخشیم، من بنده کردار تو
استخوان سوزد مرا، هرگه به خاطر بگذردزآن جفاهایی که بر من رفته از اغیار تو