شمارهٔ ۷۶ - آیت حُسن
عید است و شاه دلبران در بزم دل باشد مکینوز تن برون رفته روان دیگر به جسم آمد قرین
ای دل نهان شو در درون، کان ترک چشم ذوفنونمانند شیادان کنون شد بهر دل ها در کمین
از تاب رخسار بتان وز پیچ زلف دلبراندل در کمند افتاده هان، آتش به جان بگرفته هین
تخمی به دل می کاشتم، امید باران داشتملیک آنچه می پنداشتم، بُد در زمین دل ضمین
یعنی غم مه پیکری، مه پیکری غارتگریغارتگری سیمین بری، سیمین بری رخ آتشین
خود غارت جان کرد او، تا لعل خندان کرد اوبنگر چه ارزان کرد او، آن حلقه درّ ثمین
هان بر نثار مقدمت جان و دلی آوردمتآوردم ار تحفه کمت، دارم نه غیر از آن و این
رنجورم از مهجوریت، مهجورم از مستوریتخون شد دلم از دوریت، ای دلربای دلنشین
ای عشق جمره زآتشت، حسن آیت روی خوشتاز روی و موی دلکشت پیدا بود اسرار دین
خاموش ای جان جهان، کز سرِّ آن نقطه دهانافتاد در وهم و گمان دل های ارکان یقین
شد خشم داور پرده در، یا بر دفاع اهل شربا صد عتاب آمد بدر دست خدا از آستین
ای کعبه روحانیان تا در زمین کردی مکانزیبد که اهل آسمان سایند سر سوی زمین
ای نار عشق از خوی تو حربای بام کوی توکسب ار کند از روی تو ماهی شود مهرآفرین
چون در ظهور و در خفا، گوید تو را مدح و ثناشد حامل وحی خدا، از این سبب روح الامین
ای آگه از سرّ و علن، نزدیک تر از من به منشد از ظهورت در زمن پیدا رخ حق مبین
جان صفّی در کالبد آمد چگونه خود بخودیک ذره گر تابان نشد از مهر تو بر ماء و طین
از دست رادت دم بدم، بر ماسوا جاری نعموز فیض عامت در رحم، گیرد مدد هر دم جنین
ای برتر از عرش افسرت، نی نی غلط سفتم درتاز شوکت مور درت، بر پشت خنک عرش زین
ای پرده دار و پرده در، در وصف ای از وصف برشد مطلعی از نو دگر با طبع گوهرزا قرین
ای یاور دین مبین بر دین پیغمبر امینوی عروة الوثقای دین، دین را توئی حبل المتین
خود محرم دیرینه شد بر سرّ حق گنجینه شدویرانه هر سینه شد، گنج ولایت را دفین
ای جلوه ذات قدم، پیدا ز رویت دم بدمموجود تو، عالم عدم، ای اصل و فرع آن و این
ای مظهر شمس ازل، مرآت ذات لم یزلحق را توئی شبه و مثل، باقی است عبد مستکین
ای مهدی صاحب زمان، و ای ملجاء هر ناتوانکوی تو بر درماندگان، آمد عجب حصنی حصین
تا قهر باشد در جهان، وز مهر تا نام و نشانخصم تو را دوزخ مکان، یار تو در جنت مکین