گنج

شمارهٔ ۷۲ - اختر برج جمال

۳۷ بیت
ز مقدم فروردین، ماه طراوت نشانغیرت باغ ارم گشت فضای جهان
عرصه گیتی بهشت گشت ز اردیبهشتافسر نخوت بهشت، از سر خود مهرگان
ابر مطیر از مطر، ریخت چو لؤلوی ترطرف چمن از سمن آمده عنبرفشان
از وزش باد دی شخص جهان بود پیرنک ز هوای ربیع گشت دگر ره جوان
دکه بزاز گشت ز گل محیط زمینطبله عطار شد ز عطر، دور زمان
دست نسیم سحر پرده گل تا دریدبلبل دل خسته را راز نهان شد عیان
لاله شکفت از چمن چون رخ زیبای یارسبزه دمید از دمن، چون خط سبز بتان
دعوی رضوانیش هست کشاورز باغتا که شد از نوبهار باغ عدیل جنان
لؤلوی تر غنچه راست همچو صدف در دهنابر بهاری ز بس، گشته جواهر نشان
خسرو گل چون گرفت جا بزمرّد سریرسرو ستادش بپای بر صفت بندگان
گل شده بس دلفریب، برده نک از عندلیبصبر و قرار و شکیب، طاقت و تاب و توان
تا کند از خود بری بلبل سرمست راهان، ز پی دلبری، غنچه گشاده دهان
بر سر هر سروبن، قمریی اندر نوابر رخ هر سرخ گل، بلبلی آوازه خوان
ای دل نادیده عیش، چند بری بار طیشفصل بهار است هین،‌ موسم غم نیست، هان
از چه نشینی، خموش، خیز و به عشرت بکوشباده صافی بنوش، مدح شهنشه بخوان
مهر سپهر جلال، اختر برج جمالآنکه نه او را زوال هست به کون و مکان
خاتم آل رسول ز دودمان بتولاو خلف عسکری مهدی آخر زمان
ای که به دربار تو حضرت روح القدسسبحه به کف هر صباح، آمده تسبیح خوان
مختصری بی بها، هست به گاه عطاچاکر، کوی تو را، مایه دریا و کان
مطبخی از جود توست عرصه این روزگارمهر سپهر اندر او آمده نارود خان
سرّ ازل مظهرت، آمده اندر ضمیرراز نهان از رخت، گشته به گیتی عیان
روز و شبان در خطر بود ز گرگ اجلگله ایجاد را گر تو نبودی شبان
گر نه به صبح ازل مهر رخت برفروختتار بدی تا ابد، عرصه کون و مکان
ریخته درّ و گهر، بس کف رادت به دهرداده ز بس سیم و زر، دست تو بر این و آن
از درّ و گهر تهی است مخزن گنجوریموز در سیمین بری است کیسه اصداف و کان
مطبخ کوی تو را هست تنور این فلککش بود از مهر و ماه پخته و ناپخته نان
مدح تو فیصل پذیر نبود اگر آوردمنشی دیوان وحی، خامه همی در بنان
پهنه جود تو را پیک خرد پی سپرگشته و نابرده پی عاقبتش بر کران
از چه تصور کنم مدح تو را در ضمیر،وز چه تمنی کنم، حمد تو را در بیان
مدح تو آری کجا در خور اوهام ماستوصف ترا چون کند همچو منی ناتوان
طلعت خورشید را چون نگرد مرغ شبعرصه جبریل را پر چه زند ماکیان
خود بفشاند ز نار در دو جهان آستینآن که بساید تو را ناصیه بر آستان
پرده برافکن ز رخ تا به یقین پی بریمچند بپوئیم ما، بیهوده راه گمان
گر گنهم بیحد است نیست غمم ‍زآنکه هستمهر توام مهر دل، مدح توام حرز جان
ناز کند بر سپهر، هر که گذارد به مهرفرق به پای تو و پا به سر فرقدان
تا ز سموم خزان هست به عالم اثرتا ز نسیم بهار هست به گیتی نشان
گلشن آمال تو باد همیشه بهارکشته ی امید خص باد سراسر خزان