گنج

شمارهٔ ۷۱ - مهر سپهر جلال

۳۰ بیت
تاخت بکاخ حمل، خسرو خور تا عنانغیر باغ ارم، گشت فضای جهان
عرصه گیتی بهشت، گشت ز اردیبهشتافسر نخوت بهشت، از سر خود مهرگان
از اثر باد دی، شخص جهان بود پیرنک ز هوای ربیع، گشت دگر ره جوان
ابر مطیر از مطر، ریخته لؤلوی ترطرف چمن را نگر، کامده عنبر فشان
دست نسیم صبا، پرده گل بر دریدبلبل بیچاره را، راز نهان شد عیان
لاله شکفت از دمن، چون رخ دلدار منسبزه دمید از چمن، چون خط سبز بتان
دعوی رضوانیش، هست کشاورز باغتا که شد از نوبهار، باغ چو کوی جنان
ابر بهاری فشاند بس که گهر بر زمینهمچو صدف غنچه راست، لؤلوی تر در دهان
رفت چو سلطان گل، بر بزمرّد سریرسرو،‌ ستادش به پای، بر صفت بندگان
گل شده بس دلفریب، برده نک از عندلیبصبر و قرار و شکیب، طاقت و تاب و توان
بر سر هر سروبن قمریی اندر نوابر رخ هر سرخ گل، بلبلی اندر فغان
ای دل نادیده عیش،‌ چند بری بار طیشفصل بهار است هین، نوبت غم نیست، هان
ازچه نشینی خموش، خیز و به عشرت بکوشباده صافی بنوش، مدح شهنشه بخوان
شاه جهان مرتضی، صفدر خیبرگشاشافع روز جزا، قاسم نار و جنان
مهر سپهر جلال، اختر برج کمالآن که نه او را زوال، هست بکون و مکان
ای که به دربار تو، حضرت روح القدسسبحه به کف هر صباح، آمده تسبیح خوان
مختصری بی بها هست به گاه عطا،خادم کوی تو را، مایه دریا و کان
مطبخی از کوی توست عرصه این روزگارمهر سپهر اندر او،‌ آمده نار و دخان
روز و شبان در خطر، بود ز گرگ اجلگله ایجاد را، گر تو نبودی شبان
گرنه به صبح ازل مهر رخت برفروختتار بدی تا ابد، عرصه کون و مکان
مطبخ کوی تو را، هست تنور این فلککش بود از مهر و ماه، پخته و ناپخته نان
پهنه جود تو را، پیک خرد پی سپرگشته و نابرده ره، عاقبتش بر کران
پرده برافکن ز رخ تا به یقین پی بریمچند بپوییم ما، بیهده راه گمان
بل بفشاند ز نار بر دو جهان آستینآن که بساید تو را ناصیه برآستان
مدح تو فیصل پذیر نبود اگر آوردمنشی دیوان وحی، خامه کروبیان
از چه تصور کنم مدح تو را در ضمیروز چه تمنا کنم وصف تو را در بیان
وصف تو آری کجا، در خور اوهام ماستوصفت تو نتوان کند همچو منی ناتوان
طلعت خورشید را چون نگرد مرغ شبعرصه جبریل را چون گذرد ماکیان
تا ز سموم خزان هست به عالم اثرتا ز نسیم بهار هست به گیتی نشان
گلشن احباب تو، باد همیشه بهارکشت امید عدوت، باد سراسر خزان