شمارهٔ ۷۰ - ارمغان
آوخ که شد ز تیر غمت قامتم کمانرحمی کن ای جوان به من زار ناتوان
آن دل که گم شد از من مسکین بکوی تونک یافتم به حلقه زلف تواش نشان
از دل خموش آتش عشقت نمی شودگر صد هزار چشمه ز چشمم شود روان
سازم هدف به ناوک پیکان ناز توباشد اگر بهر سر مویم هزار جان
سرو چمن ز پا فتد از شرم قامتتتو سرو قامت، ار گذری سوی بوستان
پیکان چشم مست تو از درع جان گذشتبیمار کس شنیده در آفاق شق کمان
از روز وصل کوته و شام دراز هجرگه بر لب است الحذرم، گاه الامان
دارای دهر مهدی قائم که از نخستروحی مجسم است ابر پیکر جهان
ای آنکه هر صباح و مسا از ره شرفآیند بر طواف حریم تو قدسیان
ای آنکه مور کوی تو شیر سپهر رابر گردن از مجرّه ای افکنده ریسمان
در پرده ای و پرده خلقی دریده ایآوخ، اگر ز پرده کنی چهر خود عیان
هستی دوباره روی کند جانب عدمبر وی اگر بناز شوی آستین فشان
پرگاروار نور جمالت گرفته استملک دو کون را چو یکی نقطه در میان
در طرف جویبار ریاض جلال توشب تاب کرمکی است بر این ماه آسمان
خلقت، اگرچه روی نبینند، نی عجب،با جسم نیست قوه بینائی روان
در هر مکان که می نگرم بینمت کمینبا آنکه هست شخص تو را، لامکان، مکان
ای در نشیب کاخ جلال تو، عرش فرشوی از کتاب فضل تو، یک حرف کن فکان
در کائنات اگر ز ره قهر بنگریگردند منفصل همه اجزاء انس و جان
ای آنکه از سرای تو مور محقریارزاق خلق کون و مکان را بود ضمان
عزم ار کنی به آنکه شود آسمان زمینمیل ار کنی به آن که زمین گردد آسمان
گردون به خاکبوسی امرت شود دو تاگیرد زمین به دست ز دور فلک عنان
احیا نمی شدی تنی از نفخه مسیحفیض دمت نبودی اگر محییی روان
در اوج وصف تو نرسد فکر دوربینچون پر زند به عرصه، جبریل ماکیان
با حکم محکم تو، قضا گشته هم رکاببا امر آمر تو، قدر گشته همعنان
کی در حضیض پایه جاه تو پر زندگر صد هزار سال بود طایر گمان
آتش به جان خلق جهان می زدم، اگرننهاده بود مهر توام، مهر بر دهان
تا بینمت جمال و کنم با تو شرح دلسرتا به پای چشمم و پا تا به سر زبان
عید است و هر کسی ببرد هدیه ای به دوستهین، مرمر است جان به کف از بهر ارمغان
تا هست در بسیط دو گیتی ز بسط نامباشد ز فیض تا که بکون و مکان نشان
بادا، موافقان تو را انبساط قلبباشد مخالفان تو را، انقباض جان