شمارهٔ ۶۹ - شبی شبه سان
شبی چو زلف دلارام مشک فام و شبه سانبسان خط بتان تار و جعد خوبان تاران
کشیده بودم از آسیب دهر پای به دامنفکنده بودم از اندوه فکر سر به گریبان
ز دیده اشک روانم، روان به دامن صحراز سینه آه درونم دوان به گنبد کیوان
ز هجر عارض جانان نه سینه، غیر گلخنز دوری رخ دلبر نه دیده، خجلت عمان
هزار شعله آهم شدی ز سینه برانجمهزار قطره اشکم، بدی ز دیده به دامان
که ناگهم ز در آمد بتی به طرّه سمن سایکه ناگهم به سر آمد مهی، به چهره خوی افشان
نمونه ایش ز قامت، طراز قامت طوبینشانه ایش ز طلعت، فضای روضه رضوان
فزوده حیرت خلقی ز چشمکان فتن زاربوده طاقت جمعی ز زلفکان پریشان
بلای خاطر قومی به یک کرشمه دلکشهلاک جان گروهی به نیم غمزه فتان
هم از فسون، دو صدش دل، نگون در آتش عارضهم از حیل دو صدش جان اسیر چاه زنخدان
ختن ختن همه مشک اندرش به دسته سنبلیمن یمن همه لعل اندرش به حقه مرجان
به زلف بسته همی طبله طبله لادن و عنبربه خال سوده همی توده، توده غالیه و بان
به تار طرّه مشکین دو صد تتارش مضمربه چین زلف پریشان هزار چینش پنهان
کمر ببسته که در باغ نارون فتد از پایدهان گشاده که در شهر انگبین شود ارزان
نشسته لشکر خطش به گرد صفحه عارضکه دیده مور همی حکمران ملک سلیمان
بدیدم آن رخ و چیدم هزار خرمن لالهبدیدم آن خط و بردم هزار دامن ریحان
نمود چهره به سویم، مگر که تا بردم دلگشود دیده به رویم، مگر که تا ستدم جان
چه دید، دید ضعیفی فتاده عاجز و مضطرچه دید، دید حزینی نشسته واله و حیران
چه گفت، گفت که ای در بلا، سکندر آفاقچه گفت، گفت که ای در ستم، تهمتن دوران
تویی که این همه بار جفا کشیده ز دلبرتویی که این همه زهر عنا چشیده ز جانان
نهاده ای ز چه سر بر فراز بالش فرقتفکنده ای ز چه تن در نشیب بستر حرمان
ز چیست نالی چون بلبلان واله و شیداز چیست گریی چون عاشقان کلبه احزان
مگر به عشوه ای از کف، بتی ربوده تو را دلمگر به غمزه ای از تن، مهی گرفته تو را جان
به ناله گفتمش ای شرم لاله ات رخ نسرینبه گریه گفتمش، ای رغم غنچه ات لب خندان
چو زخم، زخم تو باشد مرا چه حاجت مرهمچو درد، درد تو باشد مرا چه منت درمان