گنج

شمارهٔ ۶۸ - ای زلف بتم

۳۴ بیت
زلف بتم، ای جادوی حیلت گر فتانای ابن عم غالیه، ای نوبوه بان
ای هر شکنت دامی، خم در خم و پرچینو ای هرگرهت خامی، پرحلقه و پیچان
ظاهر همه دود استی و باطن همه شعلهصورت همه کفر استی و سیرت همه ایمان
خم گشته چو قربانی و پرحلقه چو فتراکببریده چو پیوندی و بشکسته چو پیمان
بر خمّی و درهمّی و مرغولی و مفتولتاریکی و باریکی و مجموع و پریشان
هم دامی و هم بندی و هم چینی و چنبرهم عودی و هم مشکی و هم غالیه هم بان
عیاری و طرّاری و سحّاری و مکّارصیادی و شیادی و محتالی و فتان
یغما چی ملکی تو و برهم زن اقلیمآشوب جهانی تو و اعجوبه دوران
ای زلف چه جنسی، که نه از دوده انسیهر چیز که خوانیم نه این استی و نه آن
عودی تو و جایت همه بر تارک مجمردودی تو و کارت همه با شعله نیران
زاغی و همی پرّی در ساحت گلشنماری و همی باشی بر گنج نگهبان
کویت چو سمندر همه بر توده آذرکارت چو سکندر همه با چشمه حیوان
آهویی و در مرتع خطت همه پویهطاووسی و در گلشن رویت همه طیران
هندویی و خوی تو بود گرده آتشجادویی و کار تو بود حیله و دستان
بر دوش بتم پا نهی ای بی ادب آخرهشدار، که آیین ادب نبود ایشان
دلها تو ربایی بت من،‌ متهم خلقجانها تو فریبی مه من، شهره دوران
بر لمعه نورش بکشی پرده ظلمتبر گوی بلورش بسپاری خم چوگان
گاهی ز گریبانش کنی عزم سر دوشگاهی ز سر دوشش، آهنگ گریبان
چنبر بشوی گاه و بپیچیش به گردنعنبر بشوی گاه و بریزیش به دامان
گه از لبکانش بخوری قند مکررگه از رخکانش بچنی لاله نعمان
همواره در آغوش بتم خُسبی و نبودبیمت ز شه عادل دریا دل ایمان
اکلیل همم فُلک عطا، مجمع اجلالمنجوق کرم، ابر سخا، لجه احسان
احیای روان را، دمش اعجاز مسیحاانگشتر جان را کفش انگشت سلیمان
حرفی ز رضا و غضبش دوزخ و جنتشرحی ز سخا و سخطش کوثر و نیران
یک پرتوی از شمع رخش نور مه و مهریک شمه ای از بذل کفش، نقد یم و کان
دستش نه ببخشد زر، جز خرمن خرمنکلکش نه بپاشد دُر، جز عمان عمان
هان دادگرا، هیچ ندانی که در این شهربر من چه جفا می رود از گردش دوران
سالی دو فزون رفت که در ساحت این ملکبی قیمت و بی قدر چو کُحلم به صفاهان
هر چیز مرا بود ز اسباب تجملشد صرف معیشت چه کتاب و چه قلمدان
چیزی که مرا ماند دلی زار و مشوشآن هم به سر زلف بتی گشت گروگان
با پایه جاهت چه کند کلک سخنوربا رفعت شأنت چه کند نطق سخندان
بر چرخ کجا پای توان هشت به سُلّمبر کوه کجا راه توان کرد به سوهان
تابان شده تا مهر در این ساحت گیتیپویان شده تا چرخ بر این گرده کیهان
گیتی همه بر دیده اعدایت تیرهگردون همه بر کام مُحبانت گردان