شمارهٔ ۶۷ - نقطه پرگار
ای یوسف جان تا کی، در چاه تنی پنهانبرخیز و تماشا کن عشرتکده کنعان
ای طایر جان بگسل این رشته ز پای دلتا موطن اصلی گیر پرواز از این زندان
افتاده در این غربت، دور از وطنی تا کیدوری ز خدا تا چند، یک دم بخودآ، ای جان
ای عاشق دیوانه، زین منزل ویرانهبشتاب سوی خانه، بنشین ببر جانان
وآنگاه بگیر از او، چشمی و به او بنگرخود را همه با او ده، او را همه خود بستان
او را بنگر ز آغاز با دیده وحدت بینکانجام نگردی تو، اندر طلبش حیران
چون روی بدو آری، گردی ز جهان ایمناو نقطه پرگار است در دایره امکان
ای قد توام سروی بر طرف ریاض دلو ای روی توام مهری، در برج سپهر جان
آنسان ز وجود تو پیداست وجود حقکز آئینه صافی تمثال خور رخشان
اسرار حقیقت را ذات تو بود مخزندیوان طریقت را نام تو بود عنوان
اشیاء جهان یکسر از صامت و از ناطقبر وحدت ذات تو دارند همی اذعان
بگشایم اگر دیده، بی پرده شود پیدااز مشرق هر ذره، خورشید رخت تابان
در پرده نئی، لیکن از شدت پیدائی،از دیده موجودات گردیده رخت پنهان
بنهاده سر تسلیم برحکم تو هفت اقلیمبسته کمر فرمان، بر امر تو چار ارکان
این آینه ها یکسر، هستند تو را مظهرهریک صفتی دیگر، گوید ز تو در کیهان
چون ز ابر عطای تو یک قطره فرود آمددر ملک عدم گردید موجود یم امکان
تو روح روان استی در پیکر این عالمزآنگونه که جان باشد در کالبد انسان
آن پشه که برخیزد از خوان عطای توابنای دو عالم را تا حشر کند مهمان
برهان ز چه رو آرم بر وحدت ذات تو،بر وحدت ذات تو، ذات تو بود برهان
نیران جهنم را، خاموش کند یکسرگر عفو تو روی آرد، یک قطره از این عمان
نزدیک تری از جان در جسم و شگفت است اینکم مهر جمال تو، از دیده بود پنهان
آن بحر که موجودات موجی است ز امواجشیک قطره تو را آمد باری ز یم احسان
از لعل روانبخشت، احیای روان ها شداحیا ز دم عیسی، گردید اگر ابدان
ما را نبود مقدور، توصیف تو از آن روکز دفتر مدح تو، یک لفظ بود قرآن
گر لطف تو در محشر، یک ره شودش یاوردریای شفاعت را، غوّاص شود عصیان
مرآت وجودم را، روی تو بود شاخصنزدیک تری آری، بر من همه از شریان
دل بردن از دستت، امری است بسی مشکلجان دادن در پایت، کاری است مرا آسان
بگذار که تا جان را، در پای تو افشانمتا چند بسوزد دل، در نایره هجران
جز نقطه عشقت نیست در دفتر دل ما رازاین نقطه نباشد بیش، گنجایش این ایوان
در بزم خیال تو، باشد دل ما هر شببر شمع جمال تو، پروانه صفت سوزان
تا هست نشان از وصل، در دایره هستیتا نام بود از هجر، در بادیه امکان
احباب تو را در کام، از شوق وصالت شهداعدای تو را در جام، از زهر غم هجران