شمارهٔ ۶ - آفتاب برج فتوّت
چو گاه شام بدل شد عذار لاله حمرادر این حدیقه ارزق به چشم نرگس شهلا
گشود دست قضا در زمانه طرّه غلماننمود شکل هلال از فلک چو ابروی حورا
دوباره یوسف خور، اوفتاد در چه مغربزهجر، دیده یعقوب روزگار شد اعمی
بساط خاک شد از تیرگی چو طالع مجنونبسیط چرخ شد از روشنان چو طلعت لیلی
شبی دراز چو بالای شاهدان سمن برشبی سیاه چو گیسوی مهوشان سمن سا
فشاند پنجه نرّاد شب ز اختر رخشانهزار مهره سیمین به روی تخته مینا
رواق چرخ شد از شمع ماه و مشعل انجمهمی منوّر چونان که کاخ خسرو والا
وصی دوده آدم ظهور سید خاتمممّد هستی عالم، علی عالی اعلی
منزهی که بود شخص اطهر او به دو عالمظهور ایزد بیچون ز کم و کیف مبرا
گشوده زال کهن سال چرخ از درماتمسواد موی شبه گون ز شام تیره به سیما
به پیشگاه شبستان چرخ دست زمانهفروخت مشعله ماه و شمعدان ثریا
بسان طلعت جانان ز تار طرّه مشکینهمی بتافت ز ظلمت فروغ زهره زهرا
فروغ طلعت او جلوه گر ز آدم خاکیکه گشت سجده گه ساکنان عالم بالا
ز تاب آتش قهرش، شرر در آذر و نیرانز فیض نفخه لطفش صفا به جنت و طوبی
مراد چرخ نبود ار طواف کعبه کویشنبود گردان زین سان به گرد مرکز غبرا
خدایگانا، ای آفتاب برج فتوتبزرگوارا، ای زیب بخش طارم اعلی
بخود ببستی پیرایه تا ز عالم هستیهمی شکستی بازار لات و عزت عُزّی
فروغ روی تو شد جلوه گر ز طلعت یوسفکه بی خبر ز خود آمد برون ز پرده زلیخا
اگر به جلوه درآید رخ تو، خسرو انجمبه کاخ باختر اندر شود چو مرغ مسیحا
ز خاک کوی تو شد مشکبیز طرّه غلمانز گرد راه تو شد سرمه سای، دیده حورا
به نزد پایه قصرت حقیر گنبد گردونبه پیش رأی منیرت قصیر بیضه بیضا
غباری از ره کوی تو شد به ذروه گردوندر او به تارک انجم رسید تاج مطلا
ز ملک لا بگذشتی به گام اول و اینکقدم ز جاه نهادی به کاخ کشور الاّ
بود ز شمسه کاخ تو، روی مهر منوّربود ز خاک سرای تو چهر قدس زمین سا
چنان منزه و صافی شدی ز رنگ چه و چونکه نور حضرت بیچون شد از جمال تو پیدا
مطار طایر فکرت نه در حضیض ثنایترسد، اگر چه برآید به بام عرش معلی
فروغ شمسه کاخ تو از کسوف منزهبنای قصر جلال تو از قصور مبرا
تو را که آمده برتر صفات از چه و از چونشود به مدح توام چون لسان ناطقه گویا
کنون که سر به رهت سودم و ثنای تو گفتمگذشت سر ز ثریا مرا و شعر ز شعری
مرا سپاه حوادث هجوم کرده ز شش سوچنان که هیچ ندانم، نه پا ز سر، نه سر از پا
مراست خاطری از اهل روزگار غم آگینمراست سینه ای از خلق این دیار محن زا
به روزگار بود تا سخن ز کفر و ز ایمانبه کائنات بود تا اثر ز نور و ز ظلما
همی به کام عدویت فزون شرنگ مذلتهمی به جام مُحب تو باد شهد مصفا