شمارهٔ ۷ - گل گلزار علیین
تو را ای مرغ دل تا کی، در این منزل بود مأویبه بند دام نفسانی، تو را تا چند باشد پا
قفس را بشکن و بگسل ز پای خویش دام ای دلروان شو جانب منزل، از این بیدای ناپیدا
اگر خواهی روان بینی، نهال قامت جانانوگر خواهی عیان بینی، جمال شاهد معنی
کلید گنج پنهانی برید وحی سبحانیفرید ملک یزدانی وحیدالدین والدنیا
سریر آرای ملک دین، گل گلزار علیینطراز گلشن یاسین، سراج محفل طاها
مه برج ولایت، آفتاب کشور وحدتولی حضرت عزت، علی عالی اعلا
شهی کز شمسه ایوان جاه او بود عکسیفروزان نیر اعظم، در این سیماب گون دریا
زهی ای اختر برج سپهر کشور معنیخهی ای داور ملک وجود آدم و حوا
به لوح آفرینش مر تو را از خامه قدرتمحقر نقطه ای باشد، مدور گنبد مینا
ز رونق اوفتد بازار اعجاز مسیحائیاگر خفاشی از کویت زند لاف از دم عیسی
تو را خورشید رخسار ای امیر کشور هستیبود از آسمان عالم هر ذره ای پیدا
اگر از آب حیوان برنیامد کام اسکندرمرا حاصل شد از خاک درت مقصود ای دارا
از آن شد اطلس عرش برین از اندراس ایمن،که آمد در خیام احتشامت فرش زیر پا
ز دریا تا ابد دائم، همی نارودخان خیزدگر افتد جمره ای از آتش قهر تو در دریا
ز درک آفتاب آسمان ذاتت ای داورمسیحا را چو خفاشی بصر گردیده نابینا
بود از بحر جودت قطره ای عمّان بی پایانبود از مهر رویت ذره ای مهر فلک پیما
ز نخل طور جانش جلوه گر شد آتش رویتکه اندر وادی ایمن چنان مدهوش شد موسی
دلیل از بهر وحدانیت شخص تو چون جویمکه بینم ذات پاکت را وحید و فرد بی همتا
تجلی در وجود اقدست فرموده چون یزدانتو را از دیده ها پنهان بود رخساره زیبا
نمایان نور رخسار تو گشت از قالب آدمکه آمد سجده گاه ساکنان عالم بالا
گهی پوشیدی ای سرور، لباس عیسوی در خودگهی گردیدی ای داور، به شکل موسوی پیدا
اگر لطف تو ای داور، نمی شد نوح را یاورکجا کشتی برون می بردی از آن بحر طوفان زا
فروغ نور رویت را چو دید از طلعت یوسفزلیخا شد از آن رو بی قرار و واله و شیدا
به نزد مهر ملک آرای رأی روشنت باشدفراز چرخ چارم ذره آسا، بیضه بیضا
بود عرش برین با تخت کمتر پایه جاهتچو اوج ذروه چرخ و حضیض ساحت غبرا
تو را صبح و مسا، قدوسیان بهر ثنا بر درنموده ورد خود پیوسته سبحان الذی اسری
پی دیدار خورشید جمالت نیر اعظمنموده بر سر دیوار گردون جای چون حربا
تجلی کرده تا لیلای حسنت در خودآرائیچو مجنون شخص هستی شد بر او آشفته و دروا
نبودی گر طفیل شخص پاکت هستی آدم،نمی شد تا ابد از نفخه روح القدس احیا
ز رخسار تو آمد ذره ای هفت اختر تابانز دربار تو باشد پله ای نه گنبد مینا
ز قهرت شمه ای باشد جحیم آتش دوزخز رویت جلوه ای باشد بهشت و کوثر و طوبی
الا هنگام آن آمد که از عدل تو در گیتیکند آهوی چین در بیشه شیر ژیان مأوی
تو را ادراک نور از عهده مخلوق برنایدبلی خورشید را هرگز نبیند دیده اعمی
کسی امروز ای سرور، نهد بر خاک کویت سرندارد خوفی از محشر، نباشد بیمش از فردا
مرا در قاف مدحت کی زند سیمرغ فکرت پرچسان مسکین مگس طیران کند بر عرصه عنقا
ز نوش وصل تا باشد نشان در عرصه گیتیز نیش هجر تا باشد اثر در صفحه دنیا
بود در جام احبابت دمادم نوش جان پروربود در کام اعدایت پیاپی زهر جان فرسا