گنج

شمارهٔ ۵ - جهانبان ملک نبوّت

۴۵ بیت
سحرگه ز مهر مهی روح افزاروان شد به دامانم از دیده دریا
دل اندر درون از غمش غرقه خونهمی لخت لخت و همی ناشکیبا
نگاهش ربود از کف جان مرا دلچو مژگان چالاک هنگام یغما
نشستم به خاک رهش در گذرگهچو دیدم قیام بت سرو بالا
دو زلفش به غارتگری فتنه پروردو چشمش به فتانی آشوب دنیا
نبیند دل ما دگر روز روشنکه جانان ببستش به زلف شب آسا
اگر ابروی اوست تیغ مهنّداز آن تیغ داریم عیش مُهنّی
گهی از رخش محفلم روی غلمانگهی از غمش کلبه ام موی حورا
گهی خندم از شوق لعلش چو ساغرگهی گریم از هجر رویش چو مینا
گهی بنددم دل به موی دل آویزگهی بخشدم جان ز روی دل آرا
گهی گوید از نازم آن ماه پیکرکه ای سنگدل خیره بی محابا
دلت را نهادم به کانون آتشز عارض بر او کردم آذر مهیا
دمش نرم چون موم و در سینه ام دلچو خارا و بگداخت این موم خارا
ز وصلم دلش سرد چون مهر یوسفمرا گرم جان همچو سوز زلیخا
غریبی و فقر و غم عشق دارمبنام ایزد اسباب عشرت مهیا
اگر قسمتم نیست عیش موفّرخدا روزیم کرده رنج موفّی
بگیتی نه حاصل شود عیش آرینبینند اگر رنج پنهان و پیدا
به جامم اگر دوست ریزد بنوشمشرنگ افاعی چو شهد مصفّی
مرا جان به تن آتش از حقد دشمنمرا دل به غم عود مجمر ز اعدا
بسوزیم از بسکه دیدیم پنهانبجنگیم از بس که دیدیم پیدا
به ویرانه ها دیو میشوم سیرتبه بیغوله ها غول عفریت سیما
همان به که از جان به تعجیل رانمسخن در مدیح خداوند یکتا
همایون جهانبان ملک نبوتکه حق از ظهورش بود آشکارا
شه لامکان و مکان سیر احمدکه از ظلّ او ماسوی شد هویدا
زهی حکمرانی که آلاف آلافجهان بود کردی ز قدرت به ایما
اگر چه رخت کرد ایجاد خورشیداگر چه دمت کرد احیای عیسی
عجب نی گر از فیض انفاس بخشیدم روح پرور به لعل مسیحا
شگفتی نه از توسن برق سیرتکه در شام اسری شدی عرش پیما
عجب صد هزاران عجب کز چه آمدبه جولان به میدان ارض از ثریا
نشد گر غیوب از ضمیر تو ناشینشد گر شهود از ظهور تو انشا
چسان پس شهودند آثار صنعتچسان پس غیوبند نزد تو افشا
زمان شد دجاجی ز کوی تو کامدپر و بالش از نه سماوات علیا
دجاجی که سیمین و زرین دو بیضهنهانش به شهپر ز بدر است و بیضا
نخواندی اگر نام پاکت به طوفانندیدی اگر نور رویت به سینا
چگونه ز طوفان شدی نوح ایمنچگونه کلیم اوفتادی به اغما
توئی معنی و جمله مخلوق صورتتو صهبا و مجموع ایجاد مینا
دمی از لبت نائی نای سرمدنمی از یمت بحر یاقوت حمرا
ز بوک و مگر نام نیکت منزهز چون و چرا عزّ و جاهت مبرّا
جهان پادشاها بمدح تو افسرروان و زبان کرده پویا و گویا
مگر خانه هستیش بشکند سرمگر دفتر عمرش آید مجزّا
کیم بنده طاغی سست طاعتکیم برده یاغی سخت خود را
ولی از توام فضل آمد توقعولی از توام جود آمد تمنّی
به دیوان جرمم خدایا قلم کشچه اولی، چه اخری، چه دنیا چه عقبی
ز آلام، تا دردناک ابن آدمز اعیاد تا عیش جو، پور حوا
تو را خصم، هر صبح چون شام ماتمتو را دوست، هر شام چون صبح اضحی