گنج

شمارهٔ ۴ - مهر درخشان

۳۷ بیت
شبا هنگام چون شد ناپدید این گوهر رخشاعیان از عین گردون شد هزاران لؤلؤ لالا
چو موسی گشت خور اندر به طور ایمن مغربچو عِجْل سامری فرعون شب شد ناگهان پیدا
چو یوسف شد نهان خورشید خاور در چه مغربوز این اندوه آمد چشم یعقوب جهان اعمی
نگون شد مشعل خورشید و شمع ماه شد ظاهرعیان شد پادشاه زنگ و پنهان بیرق دارا
درآمد شب بسان طره خوبان فرخاریوز آن پر مشک اذفر گشت روی صفحه غبرا
شبی میمون و لیکن قیرگون چون طره غلمانشبی فرخنده و اما مشک سان چون گیسوی حورا
بلندی شب ار گوئی، چو بالای سهی قدانسیاهی شب ار جوئی، چو زلف دلبر ترسا
درآن شب بُد دو چشمم درفشان چون ابر آزارییکی از فرقت جانان، یکی از دوری مأوی
که ناگه شد گریزان دیو شب در پرده گردونعیان شد چون سلیمان در جهان مهر جهان آرا
شدی خفاش را چشم جهان بین کور در ساعتچنان کز پرتو روی علی، کفار در هیجا
شکفت از گریه ابر بهاری در صف گلشنهزاران غنچه خندان هزاران لاله حمرا
بیا ای دل ز فیض یوسف گل با طرب بنگرزلیخای جهان پیر را بار دگر برنا
رخ گل آتشین گردیده بر جانسوزی بلبلچو جسم وامق شیدا، ز نار فرقت عذرا
مگر گردیده سوسن را زبان گویا به مداحی،که می خوانند در بستان مدیح شاه اوادنی
شهنشاه ملک چاکر امیرالمؤمنین حیدربه معنی نفس پیغمبر به صورت یار آن مولا
سلیمان داشتی از بال مرغان سایه گر بر سربرای چاکرش بال ملک شد فرش زیر پا
نمی بودی گرش ورد زبان پیوسته نام اوشدی داود را در پنجه نرم آهن مگر، حاشا
اگر گویم که روی مهر چون رویش بود رخشانبدان ماند که گویم از جهالت ذرّه را بیضا
بود منظور، پاداش محب و کیفر خصمشکه ایزد زنده سازد مردگان را جمله در فردا
چسان گویم که غافل باشد از احوال انس و جانکه حال مور می داند درون صخره صمّا
علی مرتضی، ای دست حق، ای مظهر یزدانترا بستوده در قرآن، خدای فرد بی همتا
تو بودی مقصد کلّی او از عالم امکانکه فرموده است یزدان سبح اسم ربّک الاعلی
تو آن زیبنده امری، که گر خواهی کنی یکدممسا را صبح و دوزخ را ز قدرت جنت المأوی
بشد از هوش موسی چون نبودش تاب دیدارتفتاد از پرتو نور رخت یک ذره بر سینا
از این غم گو بریزد دشمنت خاک الم بر سرکه آمد بر کفت تنظیم، امر کاف و نون یکجا
بود از دفتر فضل تو، چونان نقطه ای قرآنبود دریا و رشح حکمتت چون قطره و دریا
نداده هیچ پیغمبر رواج دین که دادی تواگر چه بوده اند ایشان بسی تن ها و تو تنها
مقامت را نخواهد درک کرد ادراک دراکانکه کس با نردبان نتوان رود بر آسمان بالا
لب معجز بیان بگشودی ای نطقت لسان اللهکه اهل آسمان گفتند آمنّا و صدّقنا
بود چون فرد و همتائی ندارد قادر سبحانترا ای وصف یزدان نیز نبود در صف همتا
نمی گویم خدائی از ظهورت لیک در عالمحق ازهر ذره ای ظاهر، بهر خورشید حق پیدا
ز پیدائی و مستوریت ار پرسند می گویمعیان از جنب الائی و پنهان در حجاب لا
از آن ایزد خطابت کرده خلق اول و آخرکه بر هر اول و هر آخر استی مقطع و مبدا
شها افسر ندارد ملجأئی جز آستان توچه در اول، چه در آخر، چه در دنیا،‌ چه در عقبی
امیدم را مکن نومید ز الطاف عمیم خوددر آن روزی که باشد مجرمان را قیرگون سیما
بود تا روی گل خندان ز اشک ابر آزاریبود تا بزم مُل پنهان ز چشم زاهد و اعمی
تو را پیوسته خرّم باد چون گل چهره یارانتو را همواره گریان باد چشم خصم، چون مینا