گنج

شمارهٔ ۳ - آیینه یزدان

۴۱ بیت
خجسته زمانی است بس بهجت افزاهمایون اوانی است بیحد طرب زا
که خلق جهان ز آن به عیشند یکسرکه اهل زمان زاین به وجدند یکجا
پدید است بر خلق عیشی موّفرعیان است در ملک وجدی موّفا
بت من، زهی ماهرو ترک سادهمه من، خهی تندخو، شوخ خود را
به زیور بیارای نک پای تا سربه آیین بپیرای، هان فرق تا پا
به یغما ببر، هر چه فرهنگ و دانشبه تاراج ده، هرچه صبر و شکیبا
نبینی که خلقی به عیشند و عشرتنواخوان و شادان به هر سوی و هرجا
نبینی که ملکی به وجدند و شادیگرفته ره دشت و هامون هم آوا
همه کف زنان و همه پای کوبان،روان و دوان هر طرف بی محابا
خرامان به هر سو، بتی ماه منظرنواخوان به هر جا مهی سرو بالا
تو گویی که ابنای گیتی سراسرپی شادی و عیش گشته مهیا
به عیش اندر از هر طرف خُرد و معظمبه وجد اندر از هر کنف، پیر و برنا
به عیش و شعف از فقیر و توانگربه وجد و طرب از ضعیف و توانا
به شکرانه کامد، پس از سالی از رهمهین روز پیروز، عید دلارا
چه عیدی، کز آن خانه چون کوی مینوچه عیدی، کز آن حجره، چون کاخ مانا
چه عید، از شمیمش صبا عنبر آگینچه عید، از نسیمش هوا نافه آسا
چه عیدی، کز او شهر آیین خلخچه عیدی، کز او بوم آزرم یغما
در این عید دانی چه بهتر بود، هانکه رانم به لب مدحت میر والا
مهین داور خلق دارای اعظمبهین آمر دین خداوند یکتا
علی آن که قائم به امر وی آمدسراسر همه نقش پایین و بالا
علی، آن که از حزم او یافت نزهتز آلایش کفر، دامان غبرا
علی، آن که از نیروی شرع احمدبپرداخت تیغ وی از جور دنیا
شها، ای که ز آیینه چهر پاکتبود چهر یزدان همی آشکارا
نبودی اگر تیغ و رمح تو در کفقضا و قدر را به هر سوی و هرجا
تنی، امر این را ندادی دگر تنکسی‌، حکم آن را نه بنمودی امضا
هم از قهر و عنف تو ای میر غازیهم از مهر و لطف تو ای شاه والا
به قعر زمین رخت بر بسته قارونبر اوج فلک تخت بنهاده عیسی
به دریا فتد گر شراری ز تیغتهمی تا ابد دود خیزد ز دریا
همه خامه گردد، گر اشجار گیتیهمه صفحه گردد گر اقطاع دنیا
یکی شمه وصفت نیارند کردننه این خاکیان، بل مقیمان بالا
ز پیمودن پهن بیدای وصفتدگر ادهم خامه را نیست یارا
زبان با ثنایت همی لال و ابکمخرد با خصالت همی محو و دروا
ز اندیشه وهم ذاتت مهذّبز آلایش وصف، نامت مزکّا
کنون گاه عید است و هنگام شادیزمین و زمان پر ز آیین و آوا
به نقد اندرم، در چنین عید باشدز لطف عمیم تو، عیدی تمنا
سرافراز گردم بر امثال و اقراننه یک پایه، بل از ثری تا ثریا
در این گوشه کس را همی نیست باوریکی سوی من بیند از چشم بینا
که رنگ رخم، شاهدی هست حاکیکه سوز دلم، آیتی هست پیدا
همی تا نماید مه از خاوران رخهمی تا کند مهر در باختر جا
همی تا سخن باشد از کفر و ایمانهمی تا اثر ماند از نور و ظلما
به کام عدویت سرشک مذلتبه جام احبّات، شهد مصفّا