گنج

شمارهٔ ۲ - آیینه پاک

۹۰ بیت
دی آمد و کالای چمن برد به یغمایغمایی دی گشت همه گلشن و صحرا
هر سبزه که دست چمن اندوخت به سالیبیداد خزان برد به غارت به یک ایما
رعبی که نهان در دل اشجار بد از ویگردیده کنونشان همی از چهره هویدا
این طرفه که دی نامده، بهمن ز پس ویشد با سپهیش از پی امداد مهیا
از دبدبه موکب وی، خیل بهاریگشتند به یک ره، همه آسیمه و دروا
نرّاد فلک باز در افکند به ششدربس مهره چون سیم، از این تخته مینا
چون گوهریان ابر ز سر پنجه فرو ریختبر دامن این خاک بسی گوهر رخشا
از قطره باران که پذیرفت تواترنقشی همه بر خاک شد این توده غبرا
وز فرط برودت که اثر کرد به گیتینزدیک به آن گشت که فاسد شود اشیا
بحر از اثر بَرْدْ چنان منجمد آمدکز وی به دل آب برآمد همه خارا
یا نی کف معمار قضا از در صنعت،بنهاد بر او قنطره، از صخره صمّا
چون کلبه استاد صناعت رخ گیتیپر زیبق محلول شد و سیم مصفا
گفتی ز ره سوک و عزا، زال زمانهافشاد همی موی چو کافور به سیما
گیتی مگرش رنج کبد هست که اینسان،جوید همی از قرص تباشیر مداوا
یا علت سوداست مر او را که به هر سال،ماهی دو به تبرید کند چاره سودا
از بس متراکم به زمین برف گران سنگگوییش که خواهد که بپاشد ز هم اجزا
از تیرگی ابر، هوا معدن انگشتوز روشنی برف، زمین چشمه بیضا
آن تیره و تاری همه چون گونه زنگیو آن روشن و صافی همه چون طلعت حورا
این طعنه زند هی، به که، بر طالع مجنونآن سخره کند هی، به چه، بر عارض لیلا
ای راستی از ابر مرا بس عجب آیدکاندر وسط ره ز چه او را شده مأوا
چون زورق آکنده، که استد به دو لنگراستاده، نه اش میل به پایین و نه بالا
از جرّ ثقیلش، مگرا آگهی استی،کایدون به چنین تعبیه کرده است تقاضا
از عقد لسانی که بود در نفس دیخیزد سخن از لب به دو صد زحمت و ایذا
آری عجبی نیست که از سردی این فصلدر قاف ببندد به درون بیضه عنقا
زاهد که به فردوس نبودش سر تمکینحالی گه آن شد به دوزخ بنهد پا
مفتی که ز بشنیدن اوضاع جهنمزین پیش فتادیش دو صد رعشه بر اعضا
امروز بر آن است که تا رحل اقامتدر ساحت دوزخ برد از حدت سرما
من نیز بگویم که خدایش بدهد اجرگر نفکند این زحمت امروز به فردا
باری چه دهم شرح که از آمدن دیدر دهر چه واقع شد و از دهر چه برما
دی نیست همانا که بلای دل خلقی استکز بیمش کران جسته خلایق به زوایا
مانا، ز ازل از پی اتلاف خلایقبا مرگ به هم داده همی دست مواخا
یکچند از این پیش از انبوه ریاحینبد سطح زمین سبزتر از طارم خضرا
بستان بدی از نغمه مرغان نواسنجپر زمزمه بار بد و لحن نکیسا
هامون بدی از خلخله سوسن و سوریپر غالیه سوده و پر عنبر سارا
گلشن بدی از رنگ گل و شکل شقایقچون خامه ارژنگی و چون صفحه مانا
امروز چه رخ داده، ندانم که به گیتیآن فرّ و بها نیست که زین پیش بدی ها
یاد آیدم آن عهد که با خوب جوانانهر سو بچمیدیم پی سیر و تماشا
یاد آیدم آن روز که با طرفه غزالانرفتیم خرامان سوی هر مرتع و مرعی
آن روز گر از لاله چمن بود عقیقین،امروز هم از ژاله دمن هست گهرزا
آن روز به بستان همه گل بودی و سنبلامروز به هامون همه خار استی و خارا
آن روز، نه جز نغمه مرغان بدی آهنگامروز نه جز ناله زاغان بود آوا
یک چند دگر باش که تا خسرو اُردی،لشکر بکشد باز سوی گلشن و صحرا
بر بام بساتین بزند نوبت شاهیو آواز جلادت فکند در همه اقصا
یکباره گشاید پی تاراج خزان دستکیفر کشد از خصم به بازوی توانا
تازد پی بدخواه، به هر مأمن و مکمنپوید عقب خصم، به هر مسکن و مأوا
راند همه جا خیل، چه معمور و چه ویرانتازد همه سو رخش، چه ماهور و چه بیدا
ترتیب دهد جیشی از انواع ریاحینچالاک و سبک، جمله همه از پی هیجا
آماده کند موکبی از خیل بهاریهر یک به گه معرکه، خونریز و فتن زا
با آن سپه پیل مصاف از پی یرغوچار اسبه برانگیزد، در معرکه یرغا
با لشکر دشمن کند آن گونه نبردیکز صد نگذارد یک از آن قوم ابرجا
بر جیش مخالف دهد آن نوع شکستیکش یکتن از آن ورطه سلامت نکشد پا
زلزال در اندازد در هستی دشمنولوال بیاغازد در مرکب اعدا
و آنگاه به بستان کند اورنگ شهی نصبزآن سان که شهان راست مر آن سیرت و یاسا
اکلیل خلافت بنهد باز به تارکمنجوق ریاست بفرازد به ثریا
بر مصطبه ملک دگر باره نشیندمانند سکندر که ابر مسند دارا
وآن مخزن گنجی که خزان برد به غارتباز آرد و بر قوم کند بذل و مواسا
زاشکوفه فرستد سوی هر شهر خطیبانتا خطبه در آن شهر بنامش کند انشا
وز سبزه گمارد بر هر قوم رسولانتا دعوت خود را به خلایق کند القا
یرلیغ نگارد بر هر عارف و عامیمنشور فرستد سوی هر جاهل و دانا
وز باد به هر سوی سفیران سبک پیسازد پی آمد شد هر ملک مهیا
آنقدر ز سر پنجه فشاند دُر و گوهرکانباشته سازد کف مسکین و توانا
اطفال چمن را همه در گوش نمایدچون نظم من آویزه ای از لؤلوی لالا
اغصان شجر را همه پیرایه ببنددسر تا به قدم جمله ز استبرق و دیبا
بر هر یک از اوراق ریاحین بنگاردتوصیف بهین آمر دین داور یکتا
داماد پیمبر ولی قادر بیچونبن عم محمد علی عالی اعلا
ای آیینه پاک، که یکتایی یزدانگردیده ز آیینه رخسار تو پیدا
کاخ تو ز اندیشه اوهام منزهقدر تو ز آلایش ادراک مبرا
از هر چه به کف آید، شخص تو مهذبوز هر چه به وصف آید، ذات تو مزکا
بر دست قضا و قدر، از تیغ و سنانتنبود به سراپرده غیب ای شه والا،
مر امر قضا را، ندهد هیچ تنی تن،مر حکم قدر را، نکند هیچ کس امضا
روزی که ز آشیهه شبرنگ و غو کوسدر طارم پیروزه گردون فتد آوا
نعرنک هژبران و خروشیدن گردانآغوش فلک را کند آموده ز غوغا
از خون دلیران دمد از خاک بیابانتا دغدغه حشر، همی لاله حمرا
آن روز شود تیغ تو بر هر که شرر خیزآن روز شود تیغ تو بر هر که شررزا
بر خرمنش اندازد آن گونه شراریکافتد به جهنم تنش از پهنه هیجا
خصم تو معما و سنان تو شکافددر پهنه ناورد به هر لحظه معما
ای راد امیری، که نباشد به قیامتبیم سقر آن را که بود با تو تولاّ
ای شاه فلک قدر، که در شاعری تو،همواره همی سایدم اکلیل به شعرا
امید من آن است که در دغدغه حشراز من نکند لطف عمیم تو تبرّا
بر افسر درمانده، خدا را به تلطف،لختی نظری، کوست فرو مانده و دروا
گر خلق جهان راست، تمنا ز تو جنتما از تو نداریم به غیر از تو تمنا
ای مانده به وصف تو زبان قاصر و ابکمای گشته به ذات تو خرد واله و شیدا
هی هی کیم آخر من، آن بنده مسکینکز جور زمان کوی تو را ساخته مأوا
مانا خبرت هست که در ساحت این ملکبر من چه جفا می رود از کینه اعدا
انصاف در این عهد همانا بود اکسیریا فهم در این شهر بود قصه عنقا
خر مهره نداند کسی از گوهر رخشانقطران نشناسد کسی از عنبر سارا
امید که انصاف توام داد ستاندز آنان که نمایند جفاها به من عمدا
من مادح آل علی و شیعه اویمنهراسم از اندیشه خصمان فتن زا
دایم به بهاران که چمن از گل و لالهچون دیده مجنون شود و گونه لیلا
خصمان تو را چهره به خونابه منقشیاران تو را خانه چو خمخانه مصفّا