شمارهٔ ۵۱ - آب حیات
ای صنم نازنین، ناز تو بر جان دلو ای بت مهرآفرین کفر تو ایمان دل
درد غمت در درون دم بهدم ار شد فزونبوده و باشد کنون درد تو، درمان دل
از قبَل عاشقان جان و دل است ارمغانوز طرف دلبران عشوه جانان دل
آنکه دل و دین ربود تا لب خندان گشودکرد روان رود رود، دیده گریان دل
فصل بهار ای نگار سوی گلستان گذارکرده صغار و کبار روی تو بستان دل
هرچه کنم بیشتر، ناله ندارد اثرگوش تو ای مه مگر، نشنود افغان دل
از قبل ما نیاز و ز طرف توست نازای به رخت گشته باز، مردم چشمان دل
هرکه بود در جهان زنده به آب است و نانمهر توأم آب جان، روی توام نان دل
تیغ زنی گر کم است، زخم تو چون مرهم استکار هجوم غم است، کندن بنیان دل
دل چو فدای تو شد، محو لقای تو شدتابع رای تو شد، غیر تو قربان دل
ای تو شه لایزال، دل چو زلیخاش حالحسن تو یوسف مثال، عشق تو کنعان دل
ای ز رخت دور نه، دیده که بی نور نهجز به تو معمور نه، کلبه ویران دل
ای بت مه پیکرم، چون به دلی مضمرمروی تو را بنگرم از رگ شریان دل
ای به غم هرکسی، یاوری و مونسیمانده این غم بسی باشد در خوان دل
خرمنت ار حاصلی یک جوم، آرد دلیماخلق از خردلی، آید مهمان دل
نه چو تو فرمانروا، برهمه ماسوادل چو تو را شد گدا، شاه به فرمان دل
آب حیات است هین، قطره ای از عین اینخضر بیا گو ببین، چشمه حیوان دل
ای اثر راد تو، عالم ایجاد توطاعت دل یاد تو، سهو تو عصیان دل
آیه فصل الخطاب وصف تو اندر کتابقصه ما للتراب آمده در شأن دل
دل بود از هرچه هست دفتر بانگ الستچون که بود در نشست نام تو عنوان دل
ای ز یمت چون ندا، آمده دل گوئیاهست محیط بقا، از نم عمان دل
ای تو منیری که نور، دل ز تو دید از حضورآتش سینا و طور هست ز نیران دل
بانگ الستی ز تو، هوش چو مستی ز توخلعت هستی ز تو بر تن عریان دل
ای کتب آسمان، گشته بنامت نشانای شده از جزو آن، وصف تو قرآن دل
طایفه خلد جا، اهل دلند از وفارو کند ار کس به ما، مهر تو برهان دل
دل چو تو را بنده شد، بنده پاینده شدعاشق شرمنده شد، بنده فرمان دل
تا به فلک ماه تام، هست معاف از ظلامتیره مبادا چو شام، مهر درخشان دل