گنج

شمارهٔ ۵۰ - در وادی سلوک

۳۳ بیت
زهی از توام حل، جمیع مشاکلخهی، از توام کام دل گشته حاصل
زهی ظاهر از توست رخسار یزدانخهی، کامل از توست هر شیء‌ کامل
فلک را تو رخشنده داری کواکبخدا را تو آیینه داری مقابل
به اوج جلالت نخواهد رسیدنمدام ار پرد طایر عقل عاقل
ز شوق تو حیران در آذر سمندرز عشق تو نالان به گلشن عناول
به جان های آواره، رویت مقاصدبه دل های گمگشته، زلفت دلائل
مرا شهر جان، با تو آباد و محکممرا ملک دل، بی تو ویران و زایل
مرا با تو زهر مذاب آب حیوانمرا بی تو ماء معین سمّ قاتل
ز لعت هویدا کلام مسیحاز خشمت عیان سحر هاروت بابل
چو در بند زلف توام هست یکسانرها گر کنی ور ببندی سلاسل
ز شوق تو خندان بهر جا طوایفز عشق تو گریان به هرسو قبایل
ز هجر تو دل های جوینده غمگینبه وصل تو جان های پوینده مایل
ز لطف تو، عاقل ز مهر تو، سالکجوانان گمراه و پیران غافل
نه از حادثات دو عالم شد ایمننشد هر که در حصن حُبّ تو داخل
تو نوحی به دوران و مهرت سفینهشدش هر که راکب کشاندش به ساحل
جمال تو شد هرکه را مصحف جانبشوید نقوش رسوم از رسائل
ز فرقان عشق تو خواند آنکه حرفیشدش منقطع دل ز کل رسائل
جهانی منیر و جهانی منورز لمعات عکس تو بیضا شمایل
چه مهر و چه ماه و چه عرش و چه کرسیبه بزم رفیع تو سوزان مشاغل
نشاید رسیدن به درگاه جاهتز طی مراحل ز قطع منازل
مگرد آن که زد گام در راه عشقتبه پای فنا شد به وصل تو واصل
به حمد تو تسبیح گویان خلایقگهی در فرایض، گهی در نوافل
چو روی تو شد صبح و موی تو شد شباز آن نور و دیجور را خود تو جاعل
نبینند جز آفتاب جمالتنهان از عیون گر شود ستر و حایل
تو را دفتر هستی آفرینشبود نقطه ای از کتاب فضایل
همه از تو بر جا، چه ظاهر، چه باطنهمه از تو بر پا، چه عالی، چه سافل
تو را علم بیچون بود چون به سینهبه دانائیت دشمن و دوست قائل
به خوان سخای تو خلقند، مهمانبه بزم بقای تو هستی است، سائل
عیان از ظهور علی دین به دورانچنان کز وجود نبی در اوائل
چه بادا کسی را به مدح صفاتتکه شد پنج دفتر به شان تو نازل
علی آنکه یزدان، ستودش به قرآنتو و وصف و نعتش خیالی است باطل
بود عکس مه تا که با مه مشابهبود تا به زهر، آب حیوان مقابل
به جام مُحبِّ تو راح محبّتبه کام عدوی تو زهر هلاهل