گنج

شمارهٔ ۴۱ - زنده جاوید

۱۷ بیت
برده ز جان ها قرار زلف دلاویز یارزلف دلاویز یار برده ز جان ها قرار
لعل بدخشان نگر، نزد لبش چون خزفمهر درخشان ببین پیش رخش ذره وار
جلوه گر آمد رخش تا به گلستان جانمرغ دلم شد ز شوق، نغمه سرا چون هزار
دل چه بود تا دهم بهر نگاهی و لیکجان دهم اندر رهش گر بودم صد هزار
بیهده گویند خلق، کز پی دلبر مروبسته گیسوی دوست، هیچ نخواهد فرار
کشته شمشیر دوست زنده جاوید شدبر سرم از دست او تیغ و سنان گو ببار
چهره نه بگشود و خلق در طلبش جان دهندآه اگر بی حجاب چهره کند آشکار
روز و شب عاشقان روی تو و موی تستزلف تو مقصد ز لیل، چهر تو آمد نهار
راحت جان ها توئی، روح روان ها توئیورد زبان ها توئی، مختفی و آشکار
دیده حق بین اگر باز شود در جهانجز تو نبیند کسی نه بمیان، نی کنار
ساقی دوران توئی، دارم امید از تو منخمر خم نیستی چاره رنج خمار
تا رهم از خویشتن وز تو بگویم سخنفاش بهر انجمن واله و بی اختیار
رشته بیم و امید از تو نخواهم بریدگر بکشی تیغ تیز ور بکشی خوار و زار
جز تو نپویم دمی کوی نگاری که هستهجرک بئس القرین وصلک نعم القرار
بهر ثنا گفتنش از چه دلا خائفیگو بزنندت به سنگ، گو بکشندت به دار
تا کند از وصل و هجر چشم و لب عاشقانخنده چو گل در چمن گریه چو ابر بهار
باد لب یاورت خنده زنان همچو گلباد دل دشمنت خون ز غم روزگار