شمارهٔ ۴۰ - دارای جهاندار
خط نیست ز آیینه روی تو پدیداراز آه دل سوختگان یافته زنگار
در گلشن روی تو، نه این دانه خال استزنگی بچه ای آمده در روم گرفتار
تیر مژه از چیست بر ابروی کمانتچشم تو اگر نیست چو ترکان کماندار
بر داغ دل کیست که در آتش رویت،بگذاشته ای حلقه ای از طره طرار
این نقش دهان است به رخسار تو یا آنک،در دایره حسن بود نقطه پرگار
در آئینه دیده ما مردمک چشم،عکسی است که گردیده ز خال تو پدیدار
دل را سر و کاری است به چشم تو و مشکلکافتاده کنون حاجت بیمار به بیمار
تا زلف شبه گون به رخ ای ماه فکندیروزم همه گردید سیه همچو شب تار
ما بی تو چسان زیست توانیم در این شهراکنون که تو بر بسته ای از بهر سفر بار
دارای جهاندار علی ای که نهم چرخدر قلزم جودش چو حبابی است نگونسار
این جرم منور که مسمی است به خورشیدآمد بدر خرگه اجلال تو مسمار
گر طوف حریمت نبدی مقصد گردونبر مرکز غبرا، نزدی دور چو پرگار
کی از عدم این قافله آمد سوی امکانمهر تو نمی بود اگر قافله سالار
جز از تو نوا نشنودم گوش به عالمزیرا که توئی نائی و عالم همه نیزار
عکسی بود از شمسه ایوان جلالتخورشید، که رخ تافته ز این گنبد دوار
جان دادن در پای تو امری است چه آساندل بردن از دست تو، کاری است چه دشوار