گنج

شمارهٔ ۲۰ - عدالت جاوید

۲۷ بیت
دیده ام دوش غزالی و دلم با غزل استچه غزالی که غزل خوان ز پی شیردل است
از کف و ساعد و ساق آن بت سیمین اندامغیرت دلبر فرخار و بتان چگل است
دل و دین می کندم هندوی خالش یغماچه کنم شعبده باز آیت مکر و حیل است
سبب سختی میثاق دل مهجورمسستی عهد مدام بت پیمان گسل است
آنچه غنج است و دلال است همه زآن طرف استوآنچه عجز است و نیاز است همه زین قبل است
همه کس طالب سیم اند به غیر از دل منکه ز اشک بصرم سیم به جیب و بغل است
گر تماشای شجر لیلی ماراست هوسبید مجنونم و از گریه مرا پا به گل است
کامم از هجر تو گر تلخ شود چون حنظلبه خیال لب لعل تو چو جام عسل است
آب حیوان نتوان نام نهادن لب توکه ز سرچشمه لعل تو خضر منفعل است
تیر مژگان تو اندر خم ابرو به جدالبهر آماج دل و دیده گردان یل است
جادوی چشم تو زین گونه اگر دل ببردنکنم دعوی ایمان که خلل در ملل است
مزدا خون تو ز سرچشمه چشمم زنهارروزگاری است که این چشمه به دل متصل است
شعله ور چون شمرد از جمره آتش گوگرددلم از آتش عشق تو چنان مشتعل است
آب بر آتشم افشان که شکایت نبرماز تو بر درگه شاهی که بری از مثل است
علی عالی اعلی، حق مطلق، که مدامظاهر از عارض او موجد شمس ازل است
آْفتاب ار نگرد روی محب تو به خشم،تا ابد زین حرکت دیده او را سبل است
تا مگر میل به افلاک کند گرد رهتزآسمان زانجم و اختر همه شب پرحلل است
آنکه چیزی شود از فضل تو منکر گویمفاش این نکته که در ذات خبیثش خلل است
آنکه جز روی تواش قبله گه جان باشدرو به غُرّی کند و عابد لات و هبل است
چشم هستی که از او بزم جهان شد پرنورسرمه امر تو را تا به ابد مکتحل است
تا فروغ رخت ای شمس ازل تافت به خاکعرش را خاک شدن تا به قیامت امل است
پایه جاه تو چون بر شده از عالم قدساندر آن در نه ره علم و نه بار عمل است
کوی چون خلد تو و آدم خاکی، هیهاتاو ز جان پاک تر و آدم از آب و گل است
مرحبا بر نفس طایر عیسی دم تو،که به جان بخشی ابنای زمان بی بدل است
افسرا، مدح علی حق چو به قرآن فرمودلب فرو بند که زاین مدح جهانی خجل است
تا شود عارض خورشید نهان در مغربتا شب تیره سیه چون دل خصم دغل است
شام احباب تو فرخنده و روشن چون روزروز اعدای تو چون شام سیه مضمحل است