گنج

شمارهٔ ۱۹ - مظهر اوصاف حقّ

۲۵ بیت
دیری است که جان در قفس جسم اسیر استدور از وطن افتاده در این ملک حقیر است
تا دست که گیرد دل افتاده ما راکامروز در این منزل ویرانه فقیر است
دادیم دل از دست و دریغا که ندیدیممیری که همی نام ویم نقش ضمیر است
دارای جهان داور دین احمد مرسلآن کو ملک ملک خداوند قدیر است
او جلوه گه قدرت دادار اگر نیستذرات جهان را به ذوات از چه اثیر است
ای آن که کمین چاکر دربار ثنایتدر محکمه حکمت دادار مدیر است
شد قافله جودت و اجرام کواکببر سطح فلک نقش کف پای بعیر است
چون مظهر اوصاف و کمالات خدائیدر کون و مکان ذات تو بی مثل و نظیر است
جز جلوه ی رخسار تو در کون و مکان نیستو آن راست مبرهن که در او چشم بصیر است
گر روی منیرت به جهان جلوه گر آمداندر بر او چهر مه و مهر چو قیر است
شأنت بر از آن است که جبریل امین راگویم به دبستان تو یک طفل صغیر است
با فیض سحاب کف جودت یم امکانچون نیک بدیدم مثل بحر و غدیر است
سبز از چه بود مزرع آمال خلایقسر پنجه جودت نه اگر ابر مطیر است
سطری است سماوات ز دیوان ثنایتکش نقطه آن سطر یکی مهر منیر است
با مزرع احسان تو نه کشته گردونما نیک بدیدیم و کم از قشر شعیر است
از رایحه خلق تو یک نافه جنان استوز نایره قهر تو یک شعله سعیر است
در جنب مکین جدولی از لجه جودتدریای ازل همچو یکی جوی حقیر است
بر قطب زند دور از آن گنبد دوّارکش دست تو همواره شب و روز مدیر است
درک تو به افهام خلایق چه در آید؟کی سبزه برآید ز زمینی که کویر است
بر خاک سرایت سر تسلیم نهادنصد باره به از زینت دیهیم و سریر است
ای آنکه مطاف امل اهل جهان رادرگاه عطایت ز صغیر و ز کبیر است
ما چند تهیدست در این شهر بمانیمبا جود تو کاندر همه ملک شهیر است
لختی ز کرم بین به من دلشده کامروزجز آن که گریزم به پناهت نه گزیر است
مدحت نتواند که به انجام رساندافسر که زبانش ز ثنای تو قصیر است
از کون و مکان بربودش دوحه مدحتاغصان و مرا طایر اندیشه حقیر است